تبليغاتX
از نفس افتاده


از نفس افتاده

من غریبه ی دیروز آشنای امروز فراموش شده ی فردایم

تو از منی و من از تو, چرا که درد یکی است

که آنچه با من و تو روزگار کرد یکی است

عجیب نیست که من با تو نیز تنهایم

که در مقابل آیینه , زوج و فرد یکی است

چه فرق میکند اکنون , بهار یا پاییز؟

برای ما که کویریم , سبز و زرد یکی است

من و تو دشمن تقدیر یکدگر هستیم

ولی چه سود , که تسلیم با نبرد یکی است

دلم به دور تو سیاره است سرگردان

که شیوه من و این چرخ هرزه گرد یکی است

خدا یکی , تو یکی , پس از آستان غمت

نمیروم که بدانند حرف مرد یکی است

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 12:57 توسط ندا | |

به دوست

تو را دوست می دارم.....

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی  زیسته ام دوست می دارم.

برای عطر گستره بیکران و برای عطر نان گرم

برای برفی که آب می شود

برای نخستین گل

برای جانوران پاکی که آدم نمی  رماندشان

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

جز تو که مرا منعکس تواند کرد؟

من خود خویشتن را بس اندک میبینم

بی تو جز گستره ای بیکران می بینم

میان گذشته و امروز

از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم

باید زندگی را لغت به لغت فرا گیرم

راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند

تو را دوست می دارم , برای فرزانگیت که از آن من نیست

تو را برای سلامت

به رغم همه آن چیزها که بجز وهمی نیست دوست دارم

برای این قلب جاودانی که بازش نمیدارم

تو می پنداری که شکی

حال آنکه جز دلیلی نیستی

تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود

بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم .....

 

(پل الوار)

نام مستعار اوژن گرندل شاعر فرانسوی

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 12:54 توسط ندا | |

خدايا،آسمان دل صاف است وآفتابي و جز كبوتري سفيد وستاره اي نوراني نقشي در قاب معصوم و پاكش جاي نگرفته است . تنها تويي كه كبوتر زيبايم را از گزند تيرهايي كه در چله نهاده شده است، در امان خواهي داشت . اين دل دلي است كه تو آفريده اي و بناي محكم معصوميتش را در پناه عشق رها ساخته اي . هرگز نيرنگ و ريا وتباهي ها رابه خود راه نداده است و پاك ومعصوم به عشق پناه برده است . فرياد رهايي را كه روزگاري پيش شنيدي  و دعايي را كه استجابتش را در امان پاك دل جاي دادي  ، همه وهمه در قالب اين جسم خاكي محبوس گرديده است و انعكاس نورش فضاي دل يار را پوشانده است . زنجير مستحكم پيوندشان را پيش از پيش محكم گردان .

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 14:7 توسط ندا | |

چه خوب است روح انسان چو الماس باشد نه حباب . چرا كه الماس را بايد به سختي پيدا كرد و آنقدر بر روي آن كار كرد كه به الماس تبديل شود و زماني كه گوهري چوالماس باشد حتي اگر خرد هم شود باز هم الماس است و با ارزش .ولي حباب از حركت آب به دست مي آيد وتو خالي و پوچ است و وجودش وابسته به آب وهواست لذا با كوچكترين حركتي از بين ميرود و ارزشي ندارد . انسان نیز با ايمان به خداوند و با تلاش  و كوشش و پرورش روح خود  مي تواند الماس وجود خود را پيدا كند و با تمامي مشكلات و نا كامي ها در زندگي حتي اگر خرد هم شود باز روحي بزرگ و با ارزش دارد .

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 14:6 توسط ندا | |

 

هر 3 ثانیه یکی توی دنیا میمیره بشمار1...2......3. همین الان یکی مرد یادت باشه یکی از این 3 ثانیه ها نوبت من و توست .

********

کاش میشد دارو باشیم...........نه زخم کاری....نه نمک.......قطره آبی باشیم روی قلب خشک و پر ترک..............واسه عشق و عاشقی تو سختیاش کم نذاریم......واسه ی خودمون آدمی باشیم نه آدمک ...

********

روح من در جهت تازه ی اشیا جاریست روح من کم سال است روح من گاهی از شوق سرفه اش میگیرد روح من بیکار است قطره های باران را درز آجر ها را میشمارد روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

********

دنیا اینجوریه دیگه اگه گریه کنی میگن کم آوردی اگه بخندی میگن دیوونست اگه دل ببندی تنهات میذارن...اگه عاشق بشی دلتو میشکنن با این حال باید لحظه ای را گریست دمی را خندید ساعتی را دل بست و عمری عاشقانه زیست ...

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 11:40 توسط ندا | |

 

هرموج دریا مثله آغوشی که که دریا روبه ساحل بازمی کنه تا ساحلو بغل بگیره و بگه چقدر دوسش داره.اما ساحل اونقدر آلوده و دلبسته ی این دنیا شده که دیگه به دریا توجه نمی کنه اون دلبسته ی بارون شده فکر میکنه بارون دوسش داره که سرشو رو شونه ی ساحل میذاره نمیدونه که بارون اگه دریا نباشه نمیباره نمیفهمه بارون به خاطر اون نمیباره نمیدونه این خاصیت بارونه که برای همه میباره ساحل روشو کرده اونور تا دریا رو نبینه!
اما بعضی وقتا که بارون بی وفایی میکنه نمی باره ساحل تنها میشه یاد دریا میفته که چقدر مهربونه اما اونموقع خجالت میکشه و بر نمیگرده آخه اون برای اینکه محبت دریا رو بفهمه خیلی کوچیکه اون نمیتونه دریا رو درک کنه!
اما این دریاست که بی دریغ و بی خستگی موج میفرسته تا نشون بده هنوز منتظره ساحل برگرده تا شاید ساحل یادش بیاد از کجا اومده اما ساحل...!
موجهای دریا مثل رحمت و محبت بی انتهای خداست.خدایی که با وجود این همه گناه که ما آدما رو زمین انجام میدیم بازم دوسمون داره و منتظره ماست منتظره تا ما عهدمون یادمون بیاد منتظره ما به ته راه فکر کنیم و برگردیم.خودش راهها رو نشون داده خودش راه رو روشن کرده اصلا خودش خودشو نشون میده تا متوجه آغوش همیشه باز او بشیم تا یبارم ما تو آغوشش غرق بشیم. این همه پیامبر و کتاب و حجت،این همه محبت و معجزه و صبر این همه نعمت اما ما آدما...!
ما آدما بهونمون چیه که گم شدیم تو پیچ و خم زندگی!
خدایا نمیخوام تو بعد زمان و مکان این لاشه ی خاکیه دنیا نام اسیر بمونم و گم شم یادم نیاد این دنیا هست چون تو هستی!

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 11:39 توسط ندا | |

 

چرا زكوي عاشقان دگر گذر نمي كني

چه شد كه هر چه خوانمت به من نظر نمي كني

نشسته ام به راه تو به عشق يك نگاه تو

زپيش چشم خسته ام چرا گذر نمي كني 

 

زپيش چشم خسته ام  چرا گذر نمي كني  ؟
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 13:33 توسط ندا | |

 

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین

السلام علیک یا اباالفضل العباس

السلام علیک یا مولای یا صاحب الزمان

میلاد با سعادت آموزگار عشق حضرت حسین بن علی علیه السلام و معلم ایثار و فداکاری حضرت اباالفضل العباس و زینت عبادت کنندگان حضرت سجاد علیهم السلام را خدمت پدر و مادر بزرگوارشان حضرت علی علیه السلام و حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها و ام البنین سلام الله علیها و خاندان عصمت و طهارت و همچنین نور چشم عرشیان و فرشیان حضرت مهدی موعود علیهم السلام تبریک و تهنیت عرض می نمایم
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 13:31 توسط ندا | |

وقتي ساعت ها را گم مي كنم

ثانيه ها حتي

به دادم نمي رسند

وقتي در هر عبور

هزار بار مي ايستم

و

شك

در وجودم تكرار مي شود

كوره راهي حتي

عبورم نمي دهد

ديريست

مانده ام

چگونه با زمان و مكان

آشتي مي كنم

اما هنوز ... هم ... نمي دانم

من

شبگرد كوچه هاي خيس تنهايي

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 11:47 توسط ندا | |

 

نه فريادي نه سرودي  فقط سكوت مي كنم و ميدانم كه حرفهايم را از چشم هايم مي خواني نه دفتري نه قلمي نه كلمه اي فقط دستها ي تهي ام را پيش رويت مي گيرم و مي دانم كه كتاب هاي نا نوشته ام را از سطر هاي سپيد دستهايم مي خواني .

همه ي حرفها و شعرها و نثر هايم براي آنهايي كه هيچ گاه به درون كلمات سفر نكرده اند دلتنگي يك ابر پاره پاره را  نديده اند و حسرت سيبهاي سرخ را در هنگام فرو افتادن از شاخه نشنيدندو لحظه لحظه ي سكوت و نثرهايي كه هرگز نخواهم نوشت و تصويرهايي را كه تا ابدنخواهم آفريد براي تو .

براي يافتن تو براي ديدن تو نياز به جستجو نيست من در چوبها سنگها ابها اتشها گل ها وخارهاتو را ميبينم من دربال گنجشكها خطوط ساده برگها طپش موجها و سر كشي شعله ها تورا حس ميكنممن از لحظه اي كه چشم به اين دنيا گشودم دنبال خود ميگردم دنبال فرشته ها وارواح  زلال كه در ازل مي شناختم وملكوت پر ابهتي كه زير جريان داشت .

همه  شادي هاي كودكانه وزميني وخنده هاي ترد وروشن براي انهايي كه آسمان گرفته وابري را دوست ندارند و همه ي اشكهايم كه به اندازه ي بزرگترين اقيانوس هاست و اندوه هاي بلورينم كه بوي غربت پيامبران را مي دهند براي تو.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 11:41 توسط ندا | |

در خواب ديدم با خدا گفتگوئي داشتم.خدا گفت ميخواهي با من گفتگو كني ؟ گفتم : اگر وقت داريد.خدا لبخند زد و گفت : وقت من ابدي است . چه ميخواهي بپرسي ؟ گفتم : چه چيز شما را بيش از همه در باره انسان متعجب ميكند ؟ خدا پاسخ داد : اينكه آنها از بودن در دوران كودكي ملول ميشوند . عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران كودكي را ميخورند . اينكه سلامتشان را صرف بدست اوردن پول و بعد پولشان را خرج بازگشت سلامتشان ميكنند اينكه با نگراني به آينده فكر ميكنند و طوري كه زمان حال فراموششان ميشود ، چنان كه دير نه در حال زندگي ميكنند و نه در آينده كه اينكه چنان زندگي ميكنند كه گوئي هرگز نخواهند مرد و چنان ميميرند كه گوئي هرگز زنده نبوده اند . خداوند دستهاي مرا در دست گرفت و هر دو مدتي ساكت بوديم . بعد پرسيدم : به عنوان خالق انسانها ميخواهيد آن ها چه درسهائي از زندگي ياد بگيرند ؟ خدا دوباره با لبخند پاسخ داد : ياد بگيرند كه نميتوانند ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كنند . همه كاري كه ميتوانند بكنند اين است كه اجازه دهند خودشان دوست داشته شوند . ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه كنند . ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارائي بيشتري دارد ، بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد . ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه زخمي عميق در دل كساني كه دوستشان دارند ، ايجاد كنندولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد . با گذشت ، بخشيدن را ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را عميقا دوست دارند ، اما بلد نيستند احساسشان را ابراز كنند يا نشان دهند : ياد بگيرند كه ميشود دو نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند و آن را متفاوت ببينندياد بگيرند كه هميشه كافي نيست ديگران آن ها را ببخشند ، بلكه خودشان هم بايد خود را ببخشند . من فروتنانه گفتم : براي  وقتي كه به من داديد متشكرم . آيا چيز ديگري نيست كه دوست داشته باشيد بندگانتان ياد بگيرند ؟ خدا خنديد و گفت : فقط بدانند كه من همواره با آن ها هستم ، براي  هميشه.........

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 11:56 توسط ندا | |

 

در بیکرانه های زندگی دو چیز افسونم می کند :

ابی اسمان را که می بینم و می دانم که نیست و

خدا را که نمی بینم و می دانم که هست.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 11:55 توسط ندا | |

 

چه قدر دوستم داري؟ چه قدر دوستت دارم ؟

اين روزها تو را در چشمهاي زيادي مي بينم نشسته اي توي چشم آدمهاي دوروبرم وهر وقت نگاهت مي كنم به رويم لبخند مي زني  .انگار صدايم مي زني تا بيام پيشت .شايد هم میخواهی به يادم بياري توي دل من هم جاهست جا مي تونه باشه  براي حضور تو

شايد هم ميخواهي بگويي كه دل تو هم براي من تنگ مي شود شايد: . . .

اين شبها بوي تو همه جا در هوا پيچيده است .دم غروب از هر كوچه وخياباني مي گذرم عطر نام تورا مي شنوم رد تورا مي بينم .اين بو را تا آخر شب ميريزم توي ريه هايم ودلم ميخواهد  آنرا نگه دارم آنرا ذخيره كنم .شايد فكر مي كنم اين عطر را هميشه نمي توانم پيدا كنم شايد اين شبها را هميشه نمي توانم داشه باشم .شايد.......

اين روزها واين شبها هرچه جلوتر ميروم بيشتر دلم براي تو تنگ مي شود بيشتر دلم مي خواهد تورا تماشا كنم تو را صدا بزنم  كنار تو بنشينم با تو حرف بزنم و به حرفهايت گوش كنم دلم ميخواهد با تو تنهاباشم دور از همه ي چشمها .وديگر اصلا برايم مهم نيست ديگران در مورد ما چه فكر ميكنند  .شايد فقط دلم مي خواهد باز هم تورا دوست داشته باشم شايد فقط دلم مي خواهد باز هم با هم دوست باشيم .شايد دلم مي خواهد باز هم مرا دوست داشته باشي .شايد ...

اين لحظه ها شايد ماندني ترين لحظه هاي عمر من باشد . عمرا اگر كسي بتواند لذتي مثل لذت اين لحظه ها به من بچشاند . عمرا اگز كسي بتواند اين لحظه ها را از خاطرم ببرد  . امشب تو صدايم زدي .امشب تو به حرفهاي دلم جواب دادي .امشب به من نشان دادي كه چقد دوستم داري . چه قدر دوستم داري .چه قدر دوستم داري ... وحالا فقط مي خواهم اين لحظه تا ابد تكثير شود  و بي خيال همه آنهايي هم كه جوري ديگر درباره ي ما فكر مي كنند .هزار بار به تو بگويم :

 

خدايا دوستت دارم . خدايا .........    .


نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 17:10 توسط ندا | |

یاالله!!!

اجازه هست چند دقیقه مزاحم وقت با ارزشتون بشم؟؟؟

خوب مثه اینکه اجازه دادین.......

با اجازه شروع میکنم!!

من ندا هستم .امروز به سرم زد بیام یه وب بزنم امیدوارم خوشتون بیاد .................

با نظراتتون کمکم کنید ازتون خیلی ممنون میشم ...................
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 17:9 توسط ندا | |


Design By : Night Skin