تبليغاتX
از نفس افتاده


از نفس افتاده

من غریبه ی دیروز آشنای امروز فراموش شده ی فردایم

 

يه وقتايي توي زندگي دلت فقط يه خلوت مي خواد، يه خلوت واقعي كه

فقط خودت باشي و خودت . احساس مي كني خسته شدي؛ خسته از

روزمرگي زندگي ، خسته از اين همه تلاش تكراري، خسته ازاطرافيان!

بله حتي از آدماي گوناگون اطرافت هم خسته شدي. گاهي حتي به

خوبي هايي كه مثل هميشه در حقت مي شه احساس خوب هميشگي رو

نداري!... اگه شانس باهات يار باشه و خلوت دلخواه فراهم بشه، خوب

كه فكر كني شايد اين حقيقت برات روشن بشه كه تو نه از همه اين ها كه 

از خودت خسته شدي!!! و اين سوال به ذهنت مي رسه كه چرا؟؟!!

به هر نحوي كه سعي كني به اين سوال جواب بدي آخرش به يك چيز

ختم مي شه: يك احساس كمبود!... در وجود تو، در افكار و احساساتت

يك جاي خالي بزرگ هست كه منشا همه اين بي قراري هاست. شايد اين

خلا عدالتي باشه كه بايد همه جا گسترده بشه يا حق حياتي كه بايد بين

تمام آدمهاي كره زمين به طور مساوي تقسيم بشه و يا....... هزاران

مورد براي پركردن اين جاي خالي به ذهنت مي رسه مثل: جايي كه

اشتباه كردم ؛ حقي (حتي كوچك) كه از ديگران سلب كردم  ؛ لبخندي كه

بايد مي زدم و دريغ كردم ؛ اشكي كه نبايد سرازير مي شد و با

خودخواهي من جاري شد ؛ دلي كه مظلومانه در سكوت با رفتار

بي شرمانه من شكست؛ چشمي كه بايد مي گفتم ولي مستبدانه گردن تكبر

 افراشتم ؛ حرفي كه نبايد مي زدم و با افتخاري كاذب بر زبانم جاري

گشت؛ ديدن فردي كه بايد مي رفتم و هرگز قدم به جاده نگذاشتم و....

اين همه جاي خالي و اين همه چرا؟؟!!

كمي عميق تر كه نگاه كني حتما به اين نتيجه مي رسي كه شايد دليل همه

 

 اين خلا ها فقط نبود يك حقيقت جاويده..... درست حدس زدي!...خوب

 

كه نگاه مي كني انگار خداست كه در درون آشفته و شلوغ تو گم شده!!...

 

اشتباه نكن حضور مطلق خدا چيزي نيست كه حتي در آشوب ترين

 

اوضاع قابل گم شدن باشه ؛ بلكه اين تويي كه خدا رو گم كردي چون

 

خودت خيلي وقته كه گم شدي!!!...

 

گاهي وقتا خداي مهربان فرصتهاي عجيبي به بنده هاش مي ده كه كمتر

 

 مي شه قدرشون رو فهميد! درست وقتي كه به اين نقطه رسيدي كارت

 

دعوت يك مهماني بزرگ مي رسه به دستت و تو گيج و مات فقط به

 

امضاي دعوتنامه نگاه مي كني :

 

« بنده من اينك تو را به مدت يك ماه به مهماني خويش دعوت كرده ام و

 

 خوان پربركت خويش را بر تو گسترده ام . اگر در اين مهماني مرا

 

عبادت كني هر ستايش تو هزار سپاس نگاشته شود . اگر از من خواسته

 

هايت را بخواهي مستجاب مي كنم . اگر از گذشته خويش شرمگين و

 

اندوهناكي مي بخشمت. اگر نزديكي به مرا بخواهي راه تو باز و هموار

 

 است . فقط كافي است كه تو باور كني به مهماني من آمده اي و از

 

صميم قلب حضور در اين مهماني را بخواهي . منتظرت هستم ...     

 

 ميزبان: خداي تو »     

 

    ****************************************

 

و چقدر خوب مي شه كه وقتي مهماني تمام شد بتوني به خودت بگي :

 

تولد دوبارت مبارك!

 

التماس دعا

نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 21:21 توسط ندا | |


خدا مشتي خاک را بر گرفت.
مي خواست ليلي را بسازد؛
از خود در او دميد.
و ليلي پيش از آن که با خبر شود عاشق شد.
سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد.
ليلي بايد عاشق باشد .
زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد؛ عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران زمين است؛
نام ديگر انسان.

خدا گفت:به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد.
آزمونتان تنها همين است:
عشق .
وهرکه عاشق تر آمد؛
نزديک تر است.پس نزديک تر آييد؛
نزديکتر.
عشق کمند من است.
کمندي که شما را پيش من مي آورد.
کمندم را بگيريد.
و ليلي کمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق فرصت گفتگوست.
گفتگو با من. با من گفتگو کنيد.

و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد.
ليلي همصحبت خدا شد .
خدا گفت:
عشق همان نام من است که مشتي خاک را بدل به نور ميکند .
و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند.



ليلي نام تمام دختران زمين است
ليلي خودش را به اتش کشيد
خدا گفت : زمين سردش است چه کسي مي تواند زمين را گرم کند؟
ليلي گفت :من
خدا شعله اي به او داد ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت.
سينه اش اتش گرفت خدا لبخند زد.ليلي هم لبخند زد
خدا گفت:شعله را خرج کن.زمينم را به اتش بکش.
ليلي خودش را به اتش کشيد خدا سوختنش را تماشا مي کرد.
ليلي گر مي گرفت..خدا حظ مي کرد
ليلي مي ترسيد مي ترسيد اتش اش تمام شود.
ليلي چيزي از خدا خواست.خدا اجابت کرد.
مجنون سر رسيد . مجنون هيزم اتش ليلي شد.
اتش زبانه کشيد . اتش ماند . زمين خدا گرم شد
خدا گفت :اگر ليلي نبود زمين من هميشه سردش بود


ليلي تشنه تر شد
ليلي گفت: امانتي ات زيادي داغ است.زيادي تند است.
خا کستر ليلي هم دارد ميسوزد امانتي ات را پس مي گيري؟
خدا گفت: خا کسترت را دوست دارم. خاکسترت را پس ميگيرم.
ليلي گفت: کاش مادر ميشدم مجنون بچه اش را بغل مي کرد.
خدا گفت: مادري بهانه عشق است. بهانه ي سوختن تو بي بهانه عاشقي تو بي بهانه مي سوزي.
ليلي گفت: دلم زندگي ميخواهد ساده بي تاب بي تب.
خدا گفت:اما من تب و تابم بي من ميميري.....
ليلي گفت: پايان غصه ام زيادي غم انگيز است مرگ من مرگ مجنون پايان قصه ام را عوض مي کني؟
خدا گفت: پايان غصه ات اشک است . اشک درياست
دريا تشنگي است و من تشنگي ام تشنگي و اب . پاياني از اين قشنگ تر بلدي؟
ليلي گريه کرد. ليلي تشنه تر شد . خدا خنديد.

ليلي زير درخت انار
ليلي زير درخت انار نشست درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ .سرخ
گلها انار شد داغ داغ هر اناري هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند دانه ها توي انار جا نمي شدند
انار کوچک بود دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.
خون انار روي دست ليلي چکيد.
ليلي انار ترک خورده را از درخت چيد.مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت:راز رسيدن فقط همين بود.
کا في است انار دلت ترک بخورد

شيطان از انتشار ليلي ميترسيد
خدا به شيطان گفت:ليلي را سجده کن . شيطان غرور داشت سجده نکرد.
گفت: من از اتشم و ليلي از گل.
خدا گفت: سجده کن زيرا که من چنين مي خواهم.
شيطان سجده نکرد. سرکشي کرد و رانده شدو کينه ي ليلي را به دل گرفت.
شيطان قسم خورد که ليلي را بي برو کند و تا واپسين روز حيات فرصت خواست. خدا مهلتش داد.
اما گفت : نمي تواني هرگز نمي تواني . ليلي دردانه ي من است . قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
گمرا هيش را نمي تواني حتي تا وا پسين روز حيات.
شيطان ميداند ليلي همان است که از فرشته بالاتر مي رود.
و مي کوشد بال ليلي را زخمي کند.
عمريست شيطان گرداگرد ليلي مي گردد.
دستهايش پر از حقارت و وسوسه است.
او بد نامي ليلي را مي خواهد بهانه ي بودنش تنها همين است.
مي خواهد قصه ي ليلي را به بي راهه کشد.
نام ليلي رنج شيطان است شيطان از انتشار ليلي مي ترسد.
ليلي عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد.

ليلي نام ديگر ازادي
دنيا که شروع شد زنجير نداشت خدا دنياي بي زنجير افريد
ادم بود که زنجير را ساخت شيطان کمکش کرد.
دل زنجير شد زن زنجير شد دنيا پر از زنجير شد. و ادم ها همه ديوانه ي زنجيري.
خدا دنيا را بي زنجير مي خواست. نام دنياي بي زنجير اما بهشت است.
امتحان ادم همين جا بود.
دستهاي شيطان از زنجير پر بود.
خدا گفت: زنجيرهايتان را پاره کنيد . شايد نام زنجير شما عشق است.
يک نفر زنجير هايش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.
مجنون نه اما ديوانه بود و نه زنجيري. اين نام را شيطان بر او گذاشت.
شيطان ادم را در زنجير مي خواست.
ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست.
ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد.
ليلي کمک کرد تا مجنون زنجيرش را پاره کند.
ليلي زنجير نبود.ليلي نمي خواست زنجير باشد.
ليلي ماند. زيرا ليلي نام ديگر ازادي است.   

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:58 توسط ندا | |

 

اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من

ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد

 

اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد

از دورويي و جفاي ساكنان خاك

 

كاين چنين به قلب آسمان نهان شديد
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:54 توسط ندا | |

 

 

خواستم حرفی باشم نه حرفی گویم نه شاید خواستم بگویم اما

من که خود حرف حرفم که نمیتوانم زده شوم و گفته شوم و خوانده شوم

چه کسی هست بخواند مرا بداند مرا بشناسد مرا

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 19:14 توسط ندا | |

ای وای بازهم مثل دیروز و دیروز تر ها در پی خوانده شدن مردم

بیهوده سرت را به سنگ می زنی

اینجا نه طبیبی هست و نه ، درمانی

نا کجا آباد است اینجا نه فرنگستان ، دیوانه

خاک اینجا زرد است

سبز اینجا یشمی

آسمان و چه رنگی دارد ، آبیه شیرینی ست

آبها طعم شبنم دارند

اما

اما

اندکی سایه افکنده شرارت روی باغستان

ابری از جنس کثافت

ای کاش

زودتر بادی از جانب آن حضرت حق از پی بکند این ابرک

نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 19:13 توسط ندا | |

 

رمضان ماهیست که ابتدایش رحمت و میانه اش مغفرت و پایانش آزادی از آتش دوزخ است

حضرت محمد(ص)


 

التماس دعا

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 21:22 توسط ندا | |

 

روزها گذشت و گنجشك با خداهيچ نگفت ... فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت : " مي آيد . . . من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد "و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ... گنجشك هيچ نگفت و . . . خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست "گنجشك گفت : " لانه كوچكي داشتم ، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام تو همان را هم از من گرفتي , اين طوفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه ي محقرم ؟ كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست ..... سكوتي در عرش طنين انداز شد فرشتگان همه سر به زير انداختند خدا گفت : " ماري در راه لانه ات بود . . . خواب بودي . . . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند . . . آنگاه تو از كمين مار پر گشودي "گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود . . . خدا گفت : " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي " اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا

را پر كرد ...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 13:32 توسط ندا | |

سعي خواهم كرد در ترنم عاشقانه ي همه روزه ام اين عبارت ملكوتي را باهمه ي وجودم ادا كنم كه

 

اياك نعبد و اياك نستعين

 

قسمتي از يكي از دعاهاي امام سجاد 

اي آرمان دلهاي مشتاقان

و اي نهايت آرزوهاي عاشقان

دوست دا شتن تو را از خودت در خواست مي كنم

ودوستي آنان را كه تو را دوست دارند .

ودوستي هر كاري كه  مرا  به قرب تو مي رساند

و مي خواهم كه خودت را نزد من

محبوب تر از هر چيزديگريقرار دهي

وعشقم به خودت را

به سوي خرسندي ات بگرداني

و شوقم به خودت را

بازدارنده از نا فرماني ات سازي

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 13:29 توسط ندا | |

بنویس"آب"جار بزن :"نان"تمام شد

 

آن واژه های تلخ دبستان تمام شد

 

بابا؛درخت؛داس؛کبوتر؛قفس؛سکوت

 

-:آقا؛اجازه؟ دیکته هامان تمام شد

 

یادش بخیر ؛طعم لواشک ؛ غرور فقر

 

در جیب آن فرشته شیطان تمام شد

 

فکر فرار ساعت یک امتحان سخت

 

با قرمز جریمه ؛ چه آسان تمام شد

 

-:بنویس" گرگ آمد" و خط خورد خنده ها

 

دیکر دروغگویی "چوپان" تمام شد

 

-:بنویس درس آخر جغرافیای ما

 

با نقشه مچاله ایران تمام شد

 

-:آقا ؛ اجازه؟ خون شهیدان چه می شود ؟

 

آموزگار :هیس؛پسر جان ؛تمام شد ...

 

دیروزمان به دغدغه آب و نان گذشت

 

امروز هم رسید به پایان ؛ تمام شد

 

شاید در ان کتاب که "سارا انار داشت"

 

دنیای عاشقانه ی انسان تمام شد

 

اما دلم خوش است که تقدیر تلخمان

 

با فالهای قهوه و فنجان تمام شد

 

مانند مشق های شبم؛بی خیال شعر

 

این شعر هم کنار خیابان تمام شد

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 14:49 توسط ندا | |

 

در یادها می مانم

 

چون مرگ

 

در کوره راه آمد و شد ارواح

 

در توهم بودن

 

از ترس انکار خود

 

از وحشت انکار خود

 

تنهاییم را مخاطب می سازم

 

باز پاره ای خاطرات نامیرا

 

بر تپه های مه آلود کودکیم

 

ایستاده است هنوز

 

با پیراهنی که بوی شعر میدهد

 

در یادها می مانم

 

مثل مرگ در این طوفان می خوانم

 

چون ئوو....ئووی مرغهای دریایی

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 14:46 توسط ندا | |

دستی افشان، تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد، هر قطره شود خورشیدی

باشد که به صد سوزن نور، شب ما را  بکند روزن  روزن

ما بی تاب ، ونیایش بی رنگ

از مهرت لبخندی کن، بنشان بر لب ما

باشد که سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو

ما هسته ی پنهان تماشاییم

ز تجلی ابری کن، بفرست، که ببارد بر سر ما

باشد که به شوری بشکافیم، باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم

ما جنگل انبوه دگرگونی

از آتش همرنگی صد اخگر برگیر، بر هم تاب، بر هم پیچ : شلاقی کن، وبزن بر تن ما

باشد که ز خاکستر ما، در ما،جنگل یکرنگی بدر آرد سر

چشمان بسپردیم، خوابی لانه گرفت

ما چنگیم: هر تار از ما دردی ، سودایی

زخمه کن از آرامش نامیرا، ما را بنواز

باشد که تهی گردیم، آکنده شویم از والا "نت" خاموشی

آیینه شدیم،ترسیدیم از هر نقش

خود را در ما بفکن

باشد که فرا گیرد هستی ما را، و دگر نقشی ننشیند در ما

هر سو مرز، هر سو نام

رشته کن از بی شکلی، گذران از مروارید زمان ومکان

باشد که بهم پیوندد همه چیز، باشد که نماند مرز، که نماند نام

ای دور از دست! پر تنهایی خسته است

که گاه ، شوری بوزان

باشد که شیار پریدن در تو شود خاموشی

نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 22:54 توسط ندا | |

به تو مدیونم همیشه مگه میشه بی تو باشم

از شبی که رو برومه چجوری بی تو رها شم

به تو مدیونم همیشه مثل شب به صبح فردا

مثل موج سردو وتشنه یا نگاه ناز دریا

به تو مدیونم همیشه من خسته من بی روح

مثل خاک سرد و تشنه به نوازشای بارون

به تو می رسم دوباره زیر رگبار ستاره

وقتی بارون نگاهت رو حریر شب می باره

اگه پایانی نباشی واسه بغض و خستگی هام

چحوری برگردم از این جاده های بی سرانجام

تو خدای عاشقایی به تو مدیونم همیشه

وقتی اسمتو میارم لحظه لحظه تازه میشه
نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 22:37 توسط ندا | |

مجانی زندگی میکنیم

هوا مجانی،ابر مجانی

دره و تپه مجانی

باران و گل مجانی

بیرون خودروها

در سینماها

ویترینها مجانی

نان و پنیر اما نه،آب خال مجانی

آزادی به قیمت سر

اسارت مجانی

مجانی داریم زندگی میکنیم،مجانی

"اوهان ولی کانیک"

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 16:34 توسط ندا | |

انسان باید سرشت خود را انتخاب کند،نه آن را بپذیرد.

*****

هر چه بیشتر در باره ی خودت بدانی،این جهان را بیشتر می فهمی .

*****

 

کشتی در ساحل بسیار امنتر است،اما برای این هدف ساخته نشده است.

*****

شاید خداوند صحرا را خلق کرد تا انسان بتواند با دیدن نخل،تبسم بزند.

*****

 

بزرگترین گناه ممکن،پشیمانی است.

*****

 

برای آموختن تنها یک روش وجود دارد:عمل کردن .

      *****

 

ابلیس در جزئیات سکونت دارد.

*****

 

به طور معمول مرگ باعث می شود آدمها زندگی را بیشتر احساس کرد.

*****

 

خوشبختی گاهی یک برکت است،اما به طور معمول یک فتح است .

*****

 

دشمن خویش را ببخش، اما او را دوست خود ندان.

*****

 

وقتی از ما ستایش میکنند،باید نگران رفتارمان باشیم.

*****

 

کسی که در نبرد زندگی می خندد،این عمل او در خور ستایش است.

*****

 

انسان مانند رودخانه است،هر چه عمیقتر باشد آرامتر است.

*****

 

اگر میخواهی موفق شوی،جرئت خوش آمد گفتن به شکستهایتان را داشته باشید.

*****

 

اصلا مهم نیست که شما به اجدادتان افتخار کنید ،مهم این است که اجدادتان به شما

افتخار کنند.

*****

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 16:2 توسط ندا | |

 

زمان باز نمي ايستد

 

هر انچه ناتمام گذاشته ايم

 

براي هميشه ناتمام خواهد ماند .

 

هر انچه نا گفته مانده است

 

به جاي كلمات به افكار  تبديل خواهد شد .

 

مسير هايي كه گام ننهاده باقي مانده اند

 

با علف هاي  هرز  در  هم  خواهند  اميخت

 

و براي هميشه در پهنه ي زمين پنهان خواهند ماند .

 

مي توانيم ساختار ترد و شكننده ي  نازك  ترديد  را

 

در زندگي زير پا له  كنيم

 

انان كه از ناشناخته ها هراس دارند

 

تا ابد از زندگي خواهند ترسيد .

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 19:35 توسط ندا | |

درها به طنین های تو وا کردم

هر تکه نگاهم را جایی افکندم ، پر کردم هستی ز نگاه

بر لب مردابی، پاره ی لبخند تو بر روی لجن دیدم، رفتم به نماز

در بن خاری، یاد تو پنهان بود ، بر چیدم ، پاشیدم به جهان

بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن ، و به خود گستردن

و شیاریدم شب یک دست نیایش، افشاندم دانه ی راز

و شکستم آویز فریب

و دویدم تا هیچ، و دویدم تا چهره ی مرگ ، تا هسته ی هوش

و فتادم بر صخره ی درد، از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم، لرزیدم

وزشی می رفت از دامنه ای، گامی همره او رفتم

ته تاریکی ، تکه ی خورشیدی دیدم، خوردم ، وز خود رفتم، و رها بودم
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 19:34 توسط ندا | |

ظهر بود

ابتدای خدا بود

ریگزار عفیف

گوش می کرد

حرف های اساطیری آب را میشنید

آب مثل نگاهی به ابعاد ادراک

لکلک

مثل یک اتفاق سفید

بر لب برکه بود

حجم مرغوب خود را

در تماشای تجرید می شست

چشم

وارد فرصت آب می شد

طعم پاک اشارت

روی ذوق نمکزار از یاد می رفت

باغ سبز تقرب

تا کجای کویر

صورت ناب یک خواب شیرین؟

ای شبیه

مکث زیبا

در حریم علف های قربت!

در چه سمت تماشا

هیچ خوش رنگ

سایه خواهد زد؟

کی

انسان

مثل آواز ایثار

در کلام فضا کشف خواهد شد؟

ای شروع لطیف!

جای الفاظ مجذوب ، خالی!

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 19:33 توسط ندا | |

 

به درد مندی عشاق مبتلا سوگند

به زود رنجی دلهای با صفا سوگند

به شوخ طبعی مستان بزم عشق وجنون

که گم کنند درو بام خانه را سوگند

به بوسه گیری پروانگان ز چهره گل

به شور بختی مرغان بسته پا سوگند

به تنگدستی بخشندگان گوشه نشین

برو گشادگی بی نیاز ها سوگند

با شک دیده شب زنده دار مهجوران

به شعروسازومی وبزم  آشنا سوگند

بچشم پاکی شبنم به روشنایی روز

به این مظاهر خلقت جدا جدا سوگند

به نامرادی لب تشنگان وادی عشق

به سازگاری درویش بینوا سوگند

با شک عاشق مسکین زظلم این همه قید

به پایداری معشوق با وفا سوگند

به این غروب غم آلود روزگار فراق

به صبح روشن آغازعشق ما سوگند

که از تو در نظرم هیچ قبله روششن تر

نبوده بهر نمازم به این خدا سوگند

 

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 22:27 توسط ندا | |

 

او خنده ها و خاطره ها را ندیده بود

بی اعتنا نبود ,... ما را ندیده بود

در اوج عشق بود و خودش هم خبر نداشت

مثل پرنده های که هوا را ندیده بود

جایی برای گریه و جایی برای خواب

بر شانه هام , این همه چا را ندیده بود

میگفت:" در جهان کسی عاشق تر از تو نیست"

زیبای من هنوز خدا را ندیده بود !

پروانه بال و پر زد وبر روی گل نشست

پروانه را ببخش, شما را ندیده بود

وقتی خدا برای زمین عشق افرید

این عاشقان سر به هوا را ندیده بود !

نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 22:21 توسط ندا | |

 

 

خداوندا......

 

تو میدانی که انسان بودن و ماندن

 

چه سخت و دشوار است

 

و چه زجری میکشد آنکس که انسان است و سرشار از احساس.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 22:9 توسط ندا | |

 

پیامی در راه

 

روزی

 

خواهم آمد، و پیامی خواهم داد.

 

در رگها، نور خواهم ریخت.

 

وصدا خواهم در داد: ای سبد هاتان پر خواب! سیب آوردم، سیب سرخ خورشید.

 

خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد.

 

کوررا خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ!

 

دوره گردی خواهم شد ، کوچه ها را خواهم گشت، جار خواهم زد: آی شبنم ، شبنم، شبنم

 

رهگذاری خواهد گفت:راستی را، شب تاریکی است،کهکشانی خواهم دادش.

 

ابر را، پاره خواهم کرد.

 

من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق، سایه ها را با آب، شاخه ها را با باد.

 

خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت.

 

پای هر پنجره ای، شعری خواهم خواند.

 

هر کلاغی را ، کاجی خواهم داد.

 

مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک!

 

آشتی خواهم داد.

 

آشنا خواهم کرد.

 

راه خواهم رفت.

 

نور خواهم خورد.

 

دوست خواهم داشت.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 22:7 توسط ندا | |

خمار دیده ات جام شراب است            

                                            كه فال چهره ات آب حیات است

دم عیسایی ات در كالبد جان

                                        تجلی روح قدس و لمعات است

    اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم

نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 11:30 توسط ندا | |

ما معتقدیم كه عشق سرخواهد زد 

 بر پشت ستم كسی تبر خواهد زد


سوگند به هر چهارده آیه نور 

 سوگند به زخمهای سر شار غرور


آخرشب سرد ما سحر می گردد 

 آشوب جهان فتنه سر می گردد


چشمان زمین ز عشق تر می گردد

 مهدی به میان شیعه بر می گردد

تفسیر بلند ذوالفقار است این مرد

 انگار بهار در بهار است این مرد


با تیغ حسین در نیام آمده است 

 انگار علی به انتقام آمده است

ای سید سبز پوش من یا مولا

 ای مرد علم به دوش من یا مولا

برگرد هنوز بی قرارت هستند

یك عده عجب در انتظارت هستند

آن مرد كه بوی سبز باران می داد

 آن پیر كه روح بر جماران می داد

می گفت كه عاقبت كسی می آید 

 از نسل علی دادرسی می آید


اما تو نیامدی بهارانم رفت

 افسوس دگر پیر جمارانم رفت

طفلان نجیب بیشه ها شیر شدند

مردان غریب جبهه ها پیر شدند

یك عده به ذكر توبه تطهیر شدند

یك عده ز دوریت زمین گیر شدند

برگرد كه بر بهارمان می خندند

 یك عده به انتظارمان می خندند

دستان سیاهی كه به خون آلوده است

 گویند كه انتظارتان بیهوده است

افسوس كسی نیست بیا داد برس

 ای صاحب ذوالفقار به فریاد برس

امواج دلت آبی دریای غریب

غربت كده ات كجاست مولای غریب

غربت كده ای كه بوی دریا دارد

 صد خاطره از غربت زهرا دارد

برگرد علی چشم به راه است هنوز

 اسرار دلش در دل چاه است هنوز

آن چاه پراز ستاره را پیدا كن

 آن سینه پاره پاره را پیدا كن

برگرد كه بر بهارمان می خندند

یك عده به انتظارمان می خندند

نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 11:26 توسط ندا | |

من تاب فراق تو ندارم  

  ای از نظرم نهان کجایی

 بی روی تو دل بود فسرده 

   ای گرمی عاشقان کجایی

 

ای کاش ان لطیف تر از بوی گل شبی

آهسته با شمیم سحرگاه میرسید

راه امید بسته مگر اینکه باز دوست

چون میهمان سرزده باز از راه میرسید

نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 11:23 توسط ندا | |

 

زبان عشق زبان خداست در ملکوت

صفای قلب نشان رضاست در ملکوت

مرا بروی زمین قبله ی نیازی نیست

حریم کعبه ی دلها جداست در ملکوت

برای عارف گردانده رو ز عالم خاک

فرشته را همه دست دعاست در ملکوت

بشوی رنگ تعلق ز رازخانه ی دل

ببین ز عشق چه شوری بپاست در ملکوت

نصیحتی کنمت اختیار دل بسپار

بدست عشق که مشگل گشاست در ملکوت

سری که بگذرد از هر چه نام او سوداست

ز قید و بند تعلق رهاست در ملکوت

فردا اگر ز راه نمی امد

من تا ابد کنار تو می ماندم

من تا ابد ترانه های عشقم را

در افتاب عشق تو می خواندم

در پشت شیشه های اتاق تو

ان شب نگاه سرد و سیاهی داشت

دالان دیدگان تو در ظلمت

گویی به عمق روح تو راهی داشت

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 10:32 توسط ندا | |

 

 

آدمک آخر دنیاست بخند

 

آدمک مرگ همینجاست بخند

 

دست خطی که تو را عاشق کرد

 

شوخی کاغذی ماست بخند

 

آدمک لج نکنی گریه کنی

 

کل دنیا یه سراب است بخند

 

آن خدایی که بزرگش خواندی

 

به خدا مثل تو تنهاست بخند

 

من اگر اشک بدادم نرسدمیشکنم

 

اگر از هجر تو آهی نکشم میشکنم

 

من در این کلبه ی محصور وجود

 

اگر از یاد تو یادی نکنم

 

تک و تنها به خدا میشکنم

نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 10:30 توسط ندا | |

صحبتي شد که خدا باب نجاتي بفرست
تلخي ذائقه را شاخه نباتي بفرست
مي رسد با علم سبز امامت بر دوش
از چه خاموش نشستي صلواتي بفرست.

 

 

  " اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم"
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 10:57 توسط ندا | |

 

تو میایی

میدانم که میایی.......

تورا دیشب  من از لحن عجیب بغض هایم خوب فهمیدم...

 

تو را بی وقفه از باران پاک چشمهایم

سیر نوشیدم

تو میایی

می دانم که میایی.....

 

وبر ابهام یک بودن نگین آبی احساس می بندی

و از تکرار پوچ لحظه های سرد تنهایی

مرا بر نبض پر کار شکفتن می نشانی

تو میایی....

خوب می دانم

 

که پروانه نشانت را میان قاصدک ها دید

میان قاصدک هایی که از من تا نهایت دور میشد

تو میایی و مرا از نگاه سرد آینه

شبیه مردی از جنس یک پرواز

تو میایی ومن این را

شبیه حجم یک بوییدن مطبوع از آواز اقاقی های سرگردان

شبیه قنوت سبز یک نیلوفر

میان برکه ای عریان

دو باره

خوب

فهمیدم

تو میایی

می دانم

خوب میدانم که میایی

ومن را در حریم امن چشمات

به آرامش

به فردایی پر ازشوق و تپش های مقدس می رسانی

تو میایی

خوب میدانم که میایی.........

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 10:54 توسط ندا | |

تا کی به تمنای وصال تو یگانه

              چون سیل روانه اشکم شود از هر مژه

خواهد به سر آید شب هجران تو یا نه

   نشانه ای تیر غمت را دل عشاق

دلهای مشتاقان در انتظار مقدم کسی می طپد که شمع وجودش محفل آرام بزم وجود است و دریای وجودش روح بخش هر موجود

نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 10:43 توسط ندا | |


Design By : Night Skin