تبليغاتX
از نفس افتاده


از نفس افتاده

من غریبه ی دیروز آشنای امروز فراموش شده ی فردایم

..
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 18:39 توسط ندا | |

دردهاي من جامه نيستند تا ز تن درآورم
جامه و چکامه نيستند تا به رشته ي سخن درآورم
نعره نيستند تا ز ناي برآورم
دردهاي من نگفتني است
دردهاي من نهفتني است
دردهاي من گرچه مثل درد مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي که کفش هايشان درد ميکند
مردمي که چين پوستينشان
مردمي که رنگ روي آستينشان
مردمي که نامهايشان
جلد کهنه ي شناسنامه هايشان
درد مي کند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده ي سرودنم
درد مي کند
انحناي روح من
شانه هاي خسته ي غرور من
تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است
کتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهاي پوستي کجا؟
درد دوستي کجا؟
اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب 
دردهاي خانگي
دردهاي کهنه ي لجوج
اولين قلم
حرف، حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم؟
درد رنگ و بوي غنچه ي دل است
پس چگونه من
رنگ و بوي غنچه را ز برگ هاي تو به توي آن جدا کنم؟
دفتر مرا دست درد مي زند ورق
شعر تازه ي مرا درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟
درد حرف نيست
درد نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا کنم؟

 

 

خدایااااااااااااااااااااا

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:4 توسط ندا | |

گفت:در مقام گل سرخ باش

گفتم:چگونه؟

گفت:ایاک نعبد و ایاک نستعین

گفتم:تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جوییم

گفت: از رب یا خویش؟

گل از رب در مقام تسلیم محض یاری می جوید

بشر چه؟

گفتم:من هم تسلیم هستم

گفت:تسلیم به مقام دل بود نه کلام

به دلم نگریستم

غرق منیت و غرور می تپید

گفت:خود شکن ،آیینه شکستن خطاست

به درون رفتم.خود راشکستم...تندیسی دیگر آمد

خود را شکستم.....تندیسی دیگر آمد

....

گفت:اهدنا اصراط المستقیم

فریاد زدم،ما را به راه راست هدایت فرما

تمام سلول های بدن آدم را دیدم

....

هر کس به سوئی می دوید

زنجیر های پیوسته نا مرئی را دیدم

فریاد زدم

اهدنا اصراط المستقیم

باز بی قراری آتشین بشریت

باز فرار از یکی شدن

باز زنجیر خاکستری نفرت

باز......

تا خواست بگوید،صراط الذین انعمت علیهم

ملتمسانه گفتم:اندر این ظلمت شب آب حیاتمان ده

اینبار نگاهم کرد

جانم سوخت

گفت: قطره ای تو را بس،که هنوز در مقام گل سرخ هم نرسیده ای

که هنوز بشریت در پی خویش،خویش را گم کرده

آهی کشید و گفت :

غیرالمغضوب علیهم و الضالین

 

 

خوبی خدا

نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 20:7 توسط ندا | |

این همه سرخ و سفید 
این همه آبی و سبز
این همه زردو بنفش
این همه رنگ.......
       
که اندازه ی غمهای منست....
 
این همه ساعت و وقت
رفتن و دیر شدن
تا ته جاده بنبست فلک....

و چقدر مسخره است
خنده های ته دل
شادی های شب عید

وچقدر تکراریست
صبح و بیدار شدن
خسته و زار شدن
و سلامی که فقط
از روی اجبار به لب می آید

باز هم خوردن و خواب
خواندن شعر و کتاب


من چقدر دل زده ام!
زینهمه فکر شتاب
که برو دیرت شد..!!
گل چه می خواهد ؟ آب!
من چه می خواهم ؟رنگ!

و چقدر مثل من است ،
آفتاب سر ظهر
سوختن با تر وخشک
عطش تشنگی و....
باز کوبیدن مشت

مشت بر هرچه که هست
مشت بر آب و درخت

مشت برباد که باد
آمد و پنجره را
مشت کوبید و شکست

مشت بر خاطره ها
مشت بر حرف دروغ

آه!! من بیزارم
از خیابان شلوغ

و چقدر رنگ شب است
حس تنهایی من
که چنین تاریک است
این همه راه؛ولی
راه من باریک است

حس تنهایی من
مثل تنهایی من
به خدا نزدیک است

من فقط منتظر حادثه ام
تو بیایی از در

همه چیزم را باز
بزنی رنگ دگر
 
آن هم رنگ دعا
آن هم رنگ خدا....

/////

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 12:27 توسط ندا | |

 

این نا مه ز من که از تو دورم         خاموش چو راه بی عبورم

 

 بی توست مرا جهان فراموش         در سینه ی من فغان خاموش

 

   خواهم همه با تو راز گفتن             درد   دل   خسته   باز    گفتن

 

  صد قصه کنم ز آشنایی                 بس   گریه  ز   تلخی  جدایی

 

 از حال دلم تو را خبر نیست            دل از دل من شکسته تر نیست

 

   من نایم و تومرا نوایی                 تو   جان   منی  ولی   جدایی

 

 بی همنفسان نفس چه باشد             بلبل که روز قفس چه باشد

 

  در جان منی میان جانی               هر  جا  نگرم  تو  د ر  میانی

 

   در باغ تویی که دلپذیر است           در جان تویی که بی نظیر است

 

در لاله  تویی  که  دل  رباید           در غنچه تویی که د ل گشاید

 

   در حلقه ی گفتگو تو هستی           در پرده ی  آر ز و  تو   هستی

 

  در چشمه تویی که تن نواز است       در گریه تویی که کارساز است

 

  این درد فراغ  کی سر آید                ماه  تو  ز  ابر  کی  بر آید

 

   از زحمت صبر  د ر  فغانم               صبری پس از این نمی توانم

 

تا چند کشم ز صبر خواری               مردم  ز  فریب  بر د با ری

 

در  را ه امید  بس  دویدم                دیگر     ز    امید  نا  امیدم

 

تو شمعی و بی تو شمع خموش است    بی صبح شب سیاهپوش است

 

یک شب که تو را به خواب دیدم         د ر  ظلمتم  آفتاب  دیدم

 

  ماییم و دو چشم پر ستاره                   تا  ماه  رسد  ز  در  دوباره

 

رفت از تن من توان پرواز                     ترسم که دگر بینمت باز

 

تا روی تو در برابرم نیست                   دیدار دوباره باورم نیست

 

آنان که غم مرا ندیدند                          دیوار  میان  ما  کشیدند

 

کی سرو جدا ز بوستان بود              کی شاخه ز گل جدا توان بود

 

تو سرو منی به باغ برگرد                 بنگر که غمت به ما چها کرد

 

کی بی تو بر آورم نفس را                 ای کاش که بشکنم قفس را

 

گر بی تو به طرف باغ بودم                دلمرده و بی دفاع بودم

 

ما به مصیبت آشنا کرد                  دستی که تو را  زما جدا کرد

 

راهم به فضای باغ بسته است     در کنج قفس پرم شکسته است

 

هر گه که رسد پیامت از دور          ریزد به شب سیاه من نور

 

باور نشود مرا که دوری               چون پرتوی ماه در حضوری

 

از دور چو بشنوم صدایت             وان موج لطیف خنده هایت

 

آید به تنم تب جدایی                    بویم همه عطر زندگانی

 

بانگ تو که در فضای سینه است      بر آتش خاطرم نسیم است

 

اما چه کنم به وقت بدرود             پیچد به فضای سینه ام درد

 

تو خسته و خسته تر من هستم     تو بی کس و در به در من هستم

 

بگذار که لب فرو ببندم                    ای راحت جان دردمندم

 

با حالت گریه نامه  بستم             در حال جنون قلم شکستم

نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 20:46 توسط ندا | |

دلتنگم خدا دلتنگم 

 

زير پوشش زمين خوابم نمي برد 

 

ديوارها روحم را فشار مي دهند 

 

براي رسيدن به تو نگاهم مدام به در و ديوار مي خورد 

 

مثل پروانه

 

درون شيشه اي که تاريكي به آن هجوم مي آورد  

 

نگاهم ميشکند ................ خورد مي شود

 

بغضم در حجم سر پر و خالي مي شود 

 

و زمان در حجم بغض مي ميرد 

 

سايه ها نگاهم را سياه مي کنند 

 

و ذهنم رنگ ها را تزوير بودن

 

 

 

هنوز نفهميده ام جاي پاهاي من چرا اين جا بايد نقش ببندد 

 

اشک پرده ي چشمهایم را ميدرد 

 

آسمان دارد زميني مي شود 

 

يعني آرزوها مثل ابرها بیهوده اند ؟

 

در حجم بغض يک نگاه مي خوابند

 

در حجم شکستن يک سکوت مي ميرند 

 

سقف آسمان کوتاه تر مي شود 

 

زمين محفظ مردن ماست نه ؟

 

 

 

دوباره نمي خواهم پاييزي باشم اما ...

 

 

 

رويا هايم نقش پاييزند

 

تو هميشه هستي خدا هستي

 

اين بودن هاي من است که روحم را به تلاطم مي کشد

 

 

 

 

 

صداي خشک خش خش برگ ها را ميشنوم

 

 

 

مي دانم که مي گويند هر قدر خاکي و ناتوان باز بايد تورا خواند :

 

 

 

ياربِّ ياربِّ يارب

 

 

 

صداي قارقار کلاغ ها را ميشنوم

 

 

 

مي دانم که مي گويند هر قدر تاريک باز نبايد فراموش کرد :

 

 

 

... يا وجيهاً عندالله اشفع لنا عندالله

 

 

 

 

 

ولي سکوت تو را هنوز نمي توانم بفهمم

 

نمي توانم بخوانم

 

بنويسم

 

ياربِّ ياربِّ يارب ............

 

 

یا رب

نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 16:5 توسط ندا | |


Design By : Night Skin