از نفس افتاده
من غریبه ی دیروز آشنای امروز فراموش شده ی فردایم
باز باران با ترانه کاش می بارید باران از هر کرانه تیر دعا این چه قصه ایست !؟ باشد کز ان میان تو را این چه قصه ایست !؟ لعنت بر این تقابل ادم در اینه این صورت مترسک ما این چه قصه ایست !؟ ناصافیان صوفی مشغول بازی اند با ابروی فقر و غنا این چه قصه ایست !؟ باید خموش ماند فروغ اشتباه کرد وقتی نماند صدا این چه قصه ایست !؟ بردار بست غیرت منصور خویش را یعنی فناست راز باقی این چه قصه ایست بیچارگان فاجعه تکثیر می شوند هر سال جشن عاطفه ها این چه قصه ایست !؟ شب روضه خوان , سینه زن و صبح بی نماز ای پیروان ال عبا این چه قصه ایست !؟ ایا شما امام زمان را شناختید !؟ هی داد می زنید بیا !! تیغ امام عصر شما , تشنه ی شما حالا ریا کنید ریا !! این چه قصه ایست !؟ تکبیر از دهان شما شرم می کند !! در ماجرای کربلا این چه قصه ایست !؟ این چه قصه ایست !؟ احساسی برای شعر سرودن نمانده است بی دل ترین الشعرا این چه قصه ایست !؟ گاهی سرم برای خودم درد می کند گاهی دلم برای شما باقی این حکایت پر ماجرا !!
می خورد بر بام خانه
یادم آید كربلا را
دشت پر شور و نوا را
گردش یك روز غمگین گرم و خونین
لرزش طفلان نالان زیر تیغ و نیزه ها را
باز باران با صدای گریه های كودكانه
از فراز گونه های زرد و عطشان با گهرهای فراوان
می چكد از چشم طفلان پریشان
پشت نخلستان نشسته
رود پر پیچ و خمی در حسرت لبهای ساقی
چشم در چشمان هم آرام و سنگین
می چكد آهسته از چشمان سقا بر لب این رود پیچان باز باران
باز باران با ترانه آید از چشمان مردی خسته جان
هیهات بر لب از عطش در تاب و در تب
نرم نرمك می چكد این قطره ها روی لب شش ماهه طفلی رو به پایان
مرد محزون دست پر خون
می فشاند از گلوی نازك شش ماهه بر لب های خشك آسمان
با چشم گریان باز باران
باز هم اینجا عطش آتش شراره
جسمها افتاده بی سر پاره پاره
می چكد از گوشها باران خون و كودكان بی گوشواره
شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان
وندرین تفتیده دشت و سینه ها برپاست طوفان
دستها آماده شلاق و سیلی
چهره ها از بارش شلاقها گردیده نیلی
وندرین صحرای سوزان می دود طفلی سه ساله پر زناله
پای خسته دلشكسته
روبرو بر نیزه ها خورشید تابان
می چكد از نوك سرخ نیزه ها بر خاك سوزان باز باران
باز باران قطره قطره
می چكد از چوب محمل خاكهای چادر زینب به آرامی شود گل
می رود این كاروان منزل به منزل
می شود از هر طرف این كاروان هم سنگ باران
آری آری باز سنگ و باز باران
آری آری تا نگیرد شعله ها در دل زبانه
تا نگیرد دامن طفلان محزون را نشانه
تا نبیند كودكی لب تشنه اینجا اشك ساقی
بر فراز خیمه
برگونه ها
بر مشك ساقی
كاش می بارید باران
خط ميخورم زهستي و تعطيل ميشوم
من هم شبي به خواب زمين ميروم فرو
بر دوش خاک حامله تحميل ميشوم
من هم شبي قسم به خدا مثل قصه ها
با فصل تلخ خاتمه تکميل ميشوم
قابيل مرگ، نعش مرا ميکشد به دوش
کم کم شبيه قصه هابيل ميشوم
حک ميکند غروب، مرا شاعري به سنگ
از اشک و آه و خاطره تشکيل ميشوم
يک شب شبيه شاپرکي مي پرم ز خاک
در آسمان به آيينه تبديل ميشوم
نهج البلاغه را به تمسخر گرفته اید با این همه نماز قضا !!
ازدحام کينه و قهر و نفاق و دشمني ست من ميان اين تراکم عشق را گم کرده ام
لاي شب بوها خدايم پيش از اين نزديک بود اينک او را لاي اين سجاده ها گم کرده ام
من ميان لحظه هاي تلخ و بي فرجام عمر آرزوهاي لطيفم را خدا!!!!! گم کرده ام
جستجوي من در اينجا ديگر از بيهودگيست خويش را حتي نمي دانم کجا گم کرده ام
پشت پرچين دعايم آشنايي خانه داشت آشنايم را در اين ماتم سرا گم کرده ام
يک نفر از جمعتان بايد بگويد او کجاست آخر آن گمگشته را بين شما گم کرده ام
| Design By : Night Skin |

