تبليغاتX
از نفس افتاده


از نفس افتاده

من غریبه ی دیروز آشنای امروز فراموش شده ی فردایم

تنها ایستاده ام
بسان رهگذرخسته
که مات و مبهوت
سنگهای دوسوی رودخانه را
نظاره می کند.

کاش میدانستم
این رود بیکران
وآن سنگهای فراوان
مرا تا کدام ناکجا
می کشانند.

گاه می اندیشم
این همه نفرت
چگونه بردر ودیوارم
می بارد
گاهی میدانم
پاسخها نیز میبارند
بردرودیوارم.

احساس می کنم
دلم درپی سفراست
وبه من آموخته بودند
که "خوبی همانند آبست
وواژه های بدی و نفرت
سنگهای ساحل
آب میرود پاک وروشن
وسنگها میمانند
همیشه سنگ".

فرقی نمی کند
نشناسدم کسی
چون من همان مسافر
شبهای ظلمتم
باید که بگذرم
خودهم نمیدانم
لیکن فقط
می دانم اینقدر

که دراین نزدیکیها
خدایی هست ...

نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 21:49 توسط ندا | |

من تنها ترین قاصدک این برکه ام

و در آرزوی زلال آبی بی انتهای رودهای بی پایان

آنقدر بی وزنم که میان بودن و نبودن مانده ام

آنقدر سنگینم که هیچ طوفانی مرا به هوا نمی برد

قاصدک تنها!

دلتنگیت را به باد بده

سکوتت را فریاد بزن

ترانه هایت را بخوان

حتی اگر کسی دیگر به تو گوش فرا نمی دهد

وقت سکوت نیست

وقت هم آوازی من و تو است.

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 20:29 توسط ندا | |

دیگه از مردن هم خسته شدم

می فهمین ؟!!

مگه الان زنده ام؟

آدمی که همه چیزشو گذاشته باشه زمین و چیزی هم دیگه واسه از دست دادن نداره که بتونه حداقل براش یه تلاش کوچولو بکنه

و دلشو خوش کنه به اون به نظرتون زنده س؟

وقتی همه وجودت بشه یه مجسمه

وقتی که حتی نفرتی هم توی صدات نباشه

 

دیگه آدم خنده ش هم میگیره به اینکه یکی بهش بگه _الهی بمیری_

یا به خودمون که بگیم بهتره تو غصه هام بمیرم و بسوزم

راستی این از همه بدتره که نتونی چشم انتظار کسی باشی

آره

این از همه بدتره

اونم تو این اوضاع میکس شده ی مرگ و زندگی

زیر فشار یه سنگینی شفافم ... !!

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 11:30 توسط ندا | |

 

چشم هایم

 

هوای بارشی نمناک!

 

نه!بی لکنت:غمناک

 

در سر می پزد

 

برقی را که

 

در چشم هایم میبینی!

 

برق شادی

 

نیست!

 

دلم آن چنان ابری است،

 

که چشم هایم

 

بغض کرده اند

 

چشم هایم

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 9:21 توسط ندا | |

یکی بود ،یکی نبود،زیر این چرخ کبود،یک جنگل بود ،سبز سبز،با یه دنیا درخت و رود خانه.هر روز هیزم شکن راه می افتاد و می رفت به سراغ شاخ وبرگ های پیر.صدای تبرش برای همه آشنا ودوست داشتنی بود.چون اون درختهایی رو می انداخت که برای جنگل اضافی بود ومیشد از وجودش بهره گرفت.

یک روزی از این روزها هیزم شکن صدایی از پشت سر شنید.برگشت، شیری بود،قبلا هم او را دیده بود .همیشه آروم از کنار هم رد میشدند،اما اون روز شیر اون شیر سابق نبود.

خشم سر تا پای وجودش را فرا گرفته بود.

مغرور تر از همیشه....

عصبانیت در صورتش فریاد میزد.هیزم شکن هیچ نگفت. شیر غرید و غرید.باز هم هیزم شکن آرام او را نگریست.

سعی کرد که آرامش کند اما نتوانست.شیر هر لحظه با خشم بیشتری به سمت او گام بر میداشت.ناگهان جهشی کرد به سمت او...

سرد وبی احساس ،گویی هیچ گاه این تبر به دست آشنا را ندیده است...غریبه غریب.

هیزم شکن از جهش شیر به زمین افتاد.تبرش به صورت شیر اصابت کرد و....

شیر با زخمی تازه روی صورتش رفت.هیزم شکن به کلبه اش باز گشت. در حالی که در تمامی مسیر چشمش به تیغه براق تبر بود.به فکر شیر شبها را سپری میکرد وبا یادش روز ها راهی جنگل میشد.

زمانی گذشت....

روزی هیزم شکن تشنه بر لب آب رفت .شیر در ان سمت رودخانه بودوهیزم شکن در سمتی دیگر.لبخند روی صورتش نشست،اما شیر فقط او را نگریست.

هیزم شکن کوتاه نیامد ،ازمیان آب گذر کرد تا به شیر رسید.

-چقدر دیر اومدی ...خوشحالم جای زخمت دیگه وجود نداره...باز هم زیبایی.

-ای هیزم شکن زخمی که بر صورتم نهادی رفت،اما زخمی که در دلم گذاشتی برای همیشه باقی خواهد ماند.

وسپس بر قلبش دست نهاد ورفت.هیزم شکن باز هم با جامه ای خیس به سمت دیگر رودخانه حرکت کرد،بی آنکه بداند دو چشم مغرور در پشت سبزه ها او را عاشقانه مینگرد وبا صدای بی صدایی فریاد بر می آورد:نرو...بمان ،ای هیزم شکن!

هیزم شکن رفت دیگر بانگ ضربه های تبرش را کسی نشنید.شاید از آن جنگل برای همیشه رفت.

افسانه ها می گویند که اوهمان شب تبرش را شکست ،و بعد از شکستن تبرش وقتی که قطره اشکش روی خون شیر چکید،خود نیز به شیر دیگری تبدیل شد.

ماده شیری که هر روز بر لب رودخانه می رفت و به ان سو نگاه می کرد و باز می گشت .وقتی که او می رفت شیر نر از پشت درختها بیرون می امد و از دور او را مینگریست.

او فکرش را هم نمی کرد که به جز هیزم شکن بتواند عاشق موجودی دیگر شود...

اما ای کاش ، شیر می دانست زخمی که بر صورتش نشست نا خواسته و بنا بر خشم خودش بود.

ای کاش،می دانست که هیزم شکن از فریاد وخشمش ترسیده بود .

ای کاش، کسی بود تا به شیر می گفت:این شیر ماده که عاشقانه انتظار دیدارش را میکشی همان هیزم شکنی است که روزی دوستش می داشتی.

                                                                                        

منبع:پیام نما

نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 13:1 توسط ندا | |

از بس پریشان کرده ای فکر وخیالم را

دیگر به خاطر هم ندارم ماه وسالم را

جز آنکه یادم هست گفتی:صاف وصادق باش

یعنی که برگردان به من حس زلالم را

ما با جنون پیوند دادیم از همان آغاز

وقتی به نام عشق می کردم زوالم را،

تو چشمهایت-یعنی آن جادوی کفر آمیز

من شعر هایم- یعنی این سحر حلالم را

سهمم تویی از عاشقی یک روز خواهم چید

از شاخه های دور حسرت سیب کالم را

گاهی که میخواهم بگویی :دوستت دارم

تنها ،بگو!شاید...نسوزان احتمالم را

در چشمهایت آنکه تعبیری ست از آتش

تغییر کن فردای اندوه وملالم را

حالا که از تو اتفاقی در من افتاده ست

حالا که شکلی تازه دادی حس وحالم را،

می پرسم:آیا عشق پایان است یا آغاز؟

اما جوابی نیست هرگز این سئوالم را.....

 

...

نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 21:3 توسط ندا | |


Design By : Night Skin