تبليغاتX
از نفس افتاده


از نفس افتاده

من غریبه ی دیروز آشنای امروز فراموش شده ی فردایم

 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که دادی مرود از یادت

سال نو و نوروز باستانی مبارک

 

سایه حق

سلام عشق

سعادت روح

سلامت تن

سرمستی بهار

 

سکوت دعا

 

سرور جاودانه این است هفت سین آریایی نوروز مبارک

 

دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم هر روزتان نوروز

 

نورزتان پیروز

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 19:42 توسط ندا | |

تو را هر روز می دیدم به جای دیدن خورشید

بگو فردا چه خواهد شد که هر روزت نخواهم دید

یقین دارم که خواهی برد از یادت مرا یکروز

ولی هرگز فراموشت نخواهم کرد بی تردید

تو آن شب گریه می کردی سکوتی سرد وسنگین بود

و بومی خسته بربام بلندی داشت میخندید

کلام آخرت این بود:"من هم دوستت دارم"

از آن آغاز میدیدم صدایت را که میلرزید

نگاهت سرد بود آن روز، اما دستهایت گرم

ودستم داشت میلرزید در دست تو مثل بید

تو با اندوه گنگی از کنار کوچه می رفتی

که ویران می شدم با پلک های خسته خورشید

بگو فردا کجا هستی؟بگو فردا کجا باشم؟

بگو با آن که هرگز سر ز فرمانت نمی پیچید

لبم نام ترا پنهان تراز هر بار خواهد خواند

همان لبها که دستت را میان جمع می بوسید

نه بومی بر لب ،نه آوازی نه پیغامی

گمانم می شود تکرار فصلی دیگر از تجرید!

 

..

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 10:18 توسط ندا | |

باز هم مدينه بر خاك سياه اندوه نشسته و سكوتي ژرف، همه جايش را فرا گرفته است. دوباره گرد و غبار بر ديوارهاي گلين خانه ها نشسته است. باد غربت در كوچه باغ هاي خزان زده شهر، خود را به در و ديوار مي زند و آواره مصيبت روح جاوداني صبر، امام مجتبي عليه السلام است.

حسن عليه السلام، اين سيد جوانان اهل بهشت، اين خلق نيكوي محمدي، اين اسطوره صبر و بندگي، در آستانه رواق خون رنگ شهادت ايستاده و با جگري تفتيده از نامهرباني دشمن خانگي اش، عزم پر كشيدن تا بي كران عرش خدا را دارد.

 

حرفی از یه دوست


امشب.
 امشب رفتم حسينيه. همون حسينيه 

 يه آخونده رفت بالاي منبر ۳۰مين صحبت كرد
 بعد اون يه روضه خون رفت بالاي منبر
كلا مصيبت خوند!

  حضرت بعد از این که زهررو مینوشه به خواهرش ميگه برام يه تشت آب بيار
خواهر مياره...
تكه هاي جگر امام از دهان مبارك به تشت ميريزه
خون گلوي امامو گرفته
اشك تو چشمای مبارک حلقه زده.....
ملت هم گريه ميكردنا!
ولي من.
من خيلي عادي داشتم به حرفاش گوش ميدادم
۲۰مين مصيبت
بعدش پا شدن براي سينه زني
۵مين بود كه داشتيم سينه ميزديم
بيشتريا هم سينه ميزدن هم گريه ميكردن

من فقط آروم با يه دست ....
اصلا مثه بقيه ناراحت نبودم. انگار نه انگار...
يهو چشمم افتاد به يه معلول ذهنی
گوشه ي حسينه تكيه داده بود به پشتي. خوشحال بود
 انگار از یه سری قید و بند ها آزاد بود
:
این آزادی به چه قیمتی به اون اعطا شده بود؟
به قیمت یک عمر نگاه چپ چپ مردم به اون
به قیمت قبول کردن اسم خل احمق یا حتی دیوونه
می ارزه؟
 برای من نه. حدااقل اون موقع نمی ارزید
تا به خودم اومدم دیدم چراغا رو روشن کردن. منم زل زده بودم به پسره
ولی پسررو ندیدم
یعنی اشک تو چشام اجازه نمیدادن

 

نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 16:44 توسط ندا | |

خدایا تو این روزگار غریب و مخوف ،تو این نگرانی ها و دل تنگی ها ،تو این سختی ها و غصه ها ،هر کی یادش بره به یادت باشه،یا میره یا اگه زنده باشه یه مرده ی متحرکه ،پس یاد تو،تو قلب هممون به کار تا گل محبتت جوونه بزنه و آرامش و اطمینان پا روی دلتنگی هامون بزاره،خدایا تو همه ی خوبی های دنیا رو تو خودت جمع کردی و به راستی تنها اسطوره ی بزرگ از عشق هستی که خالصانه دوستت دارم.

 

 

..

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 17:4 توسط ندا | |

شانه هايم زخمي ست
دست هايم خسته ست
چشم هايم عطش خواب صبوري دارند
نفسم بغض گلوگير هزاران وهم است
و دلم مي خواهد
لحظه اي
دور از همه ي فاصله ها
لفظ فرسوده ي بودن را فرياد كشم
گونه ي حسرت گل هاي زمستاني من
عطر دلگيري سرماي بيابان دارند
و شقايقها در خاطره ام
به فريبي كه خود اندوخته ام مي خندند
حاصل خا طره هايم صفر است
و اگر
همه ي بودن من را با هيچ
ضربدر صفر كنيد
طرحي از هستي م خواهيد كشيد
من نبودم هرگز
و شما را سوگند
بعد از اين نيز بدين نام صدايم نكنيد
بگذاريد دلم
بغض تنهايي را
در فراموشي دنبال كند
بگذاريد دلم
سايه ي حوصله ي خسته ي آوازش را
پشت گلدان گل كاغذي بودن خود پهن كند
من به خود محتاجم
من به محراب وجودي كه نياموخته ام محتاجم
آه باران بگذار
دل من
پشت اين پنجره ها جان بدهد

 

 

                   ..

 

 

نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 20:5 توسط ندا | |

من ديدم ، عابري دعا ميخريد
و ثروت ميفروخت
من ديديم قلبي عشق گدايي ميكرد !
شايد گلي پژمرده باشد
...شايد
لذتي بود در تبسم
لذتي بود در استشمام بهار
لذتي بود در لمس گلبرگ بنفشه
لذتي بود در نگاهي ، ژرف ، ژرفتر از ايمان
به آسمان
لذتي بود در درك سياهي شب
لذتي بود در هم صحبتي شقايق
لذتي هست ... آري ، لذتي
عابرهاي خيابان متروكه دل را صدا كنيد ، آرام
بگوييد دلم تنگ شده
بگوييد ، دلم براي يك لبخند ، براي يك صدا ، تنگ شده
بگوييد دلم براي ناله ي ساز ، عشوه رز ، لبخند بهار نارنج
براي استواري سپيدار ، براي آواز رود
دلم براي زندگي تنگ شده
بگوييد ، بگوييد
آرزوي عابران خيابان دل ، تن تقدير را ميلرزاند
بگوييدشان
كسي در شب ، صدايشان ميكرد
بگوييد
 

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 15:56 توسط ندا | |

ياسها در کنار پنجره گل داده اند و درختان آبستن شکوفه اند.
چقدر در راهروهاي دلواپسي و نگراني به انتظار بنشينم؟ چقدر؟!
کي مي آيي تا ترکهاي دلم را در برابر تو شماره کنم!
سپيده که مي زند با خودم مي گويم اکنون در چشم اندازم ظاهر مي شوي و با يک سبد شکوفه نور نگاهم را با بهار لبخندت معطر مي کني.
به تو مي انديشم چون تو در ذهن مني و جز تو هيچ کس نمي تواند جاي خالي ات را پر کند. دروازه قلب من به روي تو باز است چون تويي سنگ صبور من.
چرا نمي آيي تا بسان کودکي به بالينت بنشينم و زار زار بگريم و بگويم از غمهايم.
جوابم را بده آخر بگو چه وقت به ديدنم مي آيي. شب يا سپيده دم.
به من بگو از کدامين راه عبور مي کني از کدامين شهر مي گذري؟ از کدام خيابان مي آيي؟
در کدام ساعت؟ در کدام دقيقه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 یا مهدی

نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 18:18 توسط ندا | |


Design By : Night Skin