از نفس افتاده
من غریبه ی دیروز آشنای امروز فراموش شده ی فردایم
چه كسي باور مي كرد در سنگلاخها و خارزارهاي بيابانهاي چهل دستگاه گل برويد چه كسي باور مي كرد در كوير تشنه، باران غبارغم را ا ز چهره ها بشويد چه كسي باور مي كرد مردي پيدا ميشود كه خرمن خرمن گل هديه ميدهد چه كسي باور مي كرد آن مرد با باران آمد چه كسي باور مي كرد آن مرد با اسب سپيد محبت آمد چه كسي باور مي كرد آن مرد با داس بخشش براي دروي غمها مي آيد چه كسي باور مي كرد اما ما باور كرديم آن مرد آمد او با باران آمد او با باراني از محبت پدرانه سرها را در آغوشش گذاشتيم نتوانستيم چيزي بگوييم فقط با چشماني پر از اشك شوق گفتيم متشكريم پدر امدی صدا زدی مرا از پشت ثانیه ها روح خسته ام را از خواب زمستانی مرگ بیدار کردی وجودم با سادگی کلامت جوانه زد ودوباره سبز شد دستم را گرفتی و از دره ی سیاه سر در گمی بیرون کشیدی حال می روی من می مانم ایستاده در باد رو به روی مه می مانم در سوگ سوگ مرگ مرگ رابطه. تلاش می کنم دل شکسته ات را با ریسمان ندامت بند بزنم اما می دانم چینی دل که شکست پیوند هم که بخورد دیگر ان چینی سابق نیست. غبار کدورت ازاینه دل پاک شدنی نیست خوب می دانم. من می مانم در اغاز فصلی سرد دست می کشم بر پوست چروکیده ی شب مه نزدیک است . می اید تا مرا دربر گیرد و با خودبه سرزمین سیاه سر در گمی واپس کشد. می ایم چنگ زنان به ریسمان کلام شاید که مرا در یابد اما طنا بم را موشهای بی اعتمادی جویده اند. شاید که باز ایی شاید. فرو رفته ام اما در چاه شب غریقی در مرداب مه ام وقتی که بیایی. شاید که نشنوم دیگر صدایت را. چرا که خرده های غرورم گوشهایم را کر کرده. به دست سبز نسیم می سپارمت تا که خوشدل باشی خاطراتم را به دست باد بسپار و خود را رها کن از بند نفرت. در گوش نسیم زمزمه کرده ام زمزمه ی سبز دعا که ترا ببرد با خود به سرزمین نورواینه. از یاد ببر مرا و فراموش کن که چرا امدم و امدنم بهر چه بود و چرا خواهم رفت. بدرود
تو در پس روزهاي ابري نهفته اي در تنگناي غم ويران كننده ي هميشگي ام 
و من بي قرار بارشم
اي ابرها در امتداد انتظارم با يكدگر بر خورد كنيد
تو در پشت برهنگي اندام بيد نشسته اي
و من بي تاب تنپوشي از سبزينه ها هستم
اي بيدها عرياني تان را با شكوفه هاي استقامت من بپوشانيد
تو دركنار كودكي غنچه آرميده اي
و من كهولت شاخه ها بسر مي برم
اي لحظه هاي ناب ، غنچه هاي گمگشته را
در شاخسار خميده ام پيدا كنيد
در نوشته هاي بر جا مانده بي كسي ام
در نيستي هاي هميشه يكنواخت زندگي ام
فقط دنبال كسي ميگشتم كه براي من يك معنا داشت
آري كسي كه من اورا نه براي خودم بلكه براي دلم به زبان مي آوردم
من خود ازتنگناي بي كسي گذشته بودم وميدانستم چيست اين همه بي كسي
اما نتوانستم بر زبان آورم .كسي نپرسيد چرا ؟براي چه؟اما همه مرا مي شناختند
آري براي من چيزي جز غم نميتوانست معناي يك بي كسي را بيان كند.
اين بي كسي نبود كه مرا غمگين كرد بلكه غم بود كه مرا بي كس كرد.
اما آنقدربيكس شدم كه نتوانستم حتي به غم بگويم : چرا؟چرا؟
با اين همه از غم چيزي فهميدم. چيزي كه حتي عشق با آن همه عظمت نتوانست
به من بفهماند و آن چيزي نبود جز فهميدن و درك بي كسي .
آيا كسي داند چيست اين بي كسي من؟
| Design By : Night Skin |


