از نفس افتاده
من غریبه ی دیروز آشنای امروز فراموش شده ی فردایم
قاصدک !هان،چه خبر آوردی؟ از کجا وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی،اما،اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری برو آنجا که بود چشم و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند دست بردار از این در وطن خویش غریب قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید که دروغی تو،دروغ که فریبی تو،فریب قاصدک هان،ولی...اخر...ای وای راستی ایا رفتی با باد؟ با توام، ای! کجا رفتی ؟ای راست آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی ،جایی؟ در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند. چی میشه می نویسم ادما رو دوس ندارم خودمو،اونا رو،حتی شما رو دوس ندارم دیگه از دلم گذشته عاشق کسی بشم اون دوست دارمای بی هوا رو دوس ندارم یادمه یه وقت جونم سر عاشقی می رفت دیگه حتی فکر اون لحظه ها رو دوس ندارم سرنوشت و سفر و خیانت و پشیمونی حق دارم بگم که هیچکدوما رو دوس ندارم نه غریبه لطفی کرد،نه آشنا خیری رسوند هیچ کدوم،غریبه و اشنا رو دوس ندارم کفره اما می نویسم،دعا فایده ای نداشت من دعا نمیکنم،نه،دعا رو دوس ندارم بچه بودیم چی می شد بچه می موندیم همیشه گر چه من خیلی بدم بچه ها رو دوس ندارم یه زمونی یه صدا وجودمو تکون می داد باورش سخته ولی اون صدا رو دوس ندارم التماس سرخ سیبا دیگه معنی نداره سیبا مال عاشقاس،من سیبا رو دوس ندارم دیگه دستی نمیخوام که کنج دستام بشینه همه چی سرده،می لرزه،گرما رو دوس ندارم چرا من دلواپس شمعدونی باشم،تو غروب؟ دیگه نه گلا رو نه گلدونا رو دوس ندارم وقا حرفه،مهربونی قحطیه،عشقم بلاس دیگه بی وفام،عجیب نیس،وفا رو دوس ندارم صحبت چشمای روشنش یه عمری منو کشت ولی نه هرگز دیگه اون چشا رو دوس ندارم با خودم قرار گذاشتم سراغ دلم نرم با دلت بری خطاست،من خطا رو دوس ندارم وقتی که عاشق بودم ،بلا چه طعم خوشی داشت حالا که رها شدم،پس بلا رو دوس ندارم یعنی چی دوست دارم،بی تو می میرم،عزیزم نمیدونم چرا این جمله ها رو دوس ندارم باید ادم بشینه راس راسی زندگی کنه آدمای عاشق و مبتلا رو دوس ندارم خدا هر چی سر رام بود طعم خوشبختی نداشت نمیشه آخه بگم که خدا رو دوس ندارم ولی بنده هات نساختن با دلم تک تکشون اینکه جرمی نداره بنده ها رو دوس ندارم خورشید و ستاره رو،مهتاب و آسمونا رو ساحل و موج بلند دریا رو دوس ندارم همه عمرم توی سوختن واسه پروانه گذشت ولی بی رحمم و حتی شمعا رو دوس ندارم می دوی می شکننت،نمی خوانت،نمی رسی من به کی بگم که این قانونا رو دوس ندارم زندگی رو شونه هام سنگینی میکنه عجیب پس گناه من چیه که دنیا رو دوس ندارم دو سه سالی بود به عشق رویاهام زنده بودم دیگه حتی رسیدن تو رویا رو دوس ندارم دلمو همه زدن یا بد می شن یا که بدن خودمم بدم ولیکن بدا رو دوس ندارم به جای این همه حرفا چونکه باور بکنید بذارید بگم که دیگه ، زیبا رو دوس ندارم ما منتظریم از سفر . برگردی یک روز شبیه رهگذر برگردی با کاسه ی آب و مجمری از اسپند ما آمده ایم پشت در . برگردی وقتی سر شب که رفتنت را دیدیم گفتیم نمیشود سحر . برگردی؟؟ ما منتظر توایم آقا . نکند یک جمعه غروب بی خبر برگردی من گوشه نشین کوچه ی برگشتم ای کاش که از همین گذر برگردی پرواز نمیکنیم از اینجا . باید در فصل نبود بال و پر برگردی وقتش نرسیده است ای مرد ظهور با سیصدوسیزده نفر . برگردی؟؟؟ زرد،زرد،زندگی،سبز نه ،قرار نیست روزگار ما-ببین-سخت خنده دار نیست؟ فکر جاده ها نباش،رد شدن مهم تر است آن که میرود ز خویش فکر کوله بار نیست آخرین دقیقه هاست صبر میکنم،بیا زندگی در این حصار هیچ افتخار نیست ای غرور سبز رنگ،ای نیاز من بمیر! سر زمین تیشه ها لایق بهار نیست روزها یکنواخت،روزهای مسخره روزهای بی دلیل...این که روزگار نیست



| Design By : Night Skin |


