تبليغاتX
از نفس افتاده


از نفس افتاده

من غریبه ی دیروز آشنای امروز فراموش شده ی فردایم

اتل متل یه بابا

یه بابای شکسته

خیلی پهلوون،ولی

نحیف و زار و خسته

 

بپرس ازش تا بگه

چه جور میشه سوخت و ساخت

با فروش زندگی

اجاره خونه پرداخت

 

بپرس رنگ فاطمه

برای چی پریده

یا از کجا میاره

اجاره خونه میده

 

آی قصه قصه قصه

نون و پنیر و پسته

مامان،بابا،بچه ها

کنارهم نشسته

 

حمیده پشت بابا

نشسته رو شونه هاش

محمد و ملیحه

دست میکشن رو موهاش

 

یه خورده اون طرف تر

مامان کنار دیوار

زل زده به باباجون

با اون دوچشم بیمار

 

تو خونه هر کی امروز

از بابا چیزی میخواد

چون که قراره بابا

با دستای پر بیاد

 

با صد هزاران امید

برای دریافت وام

بچه ها رو میبوسه

میگه،دست پر میام

 

کفشها رو پا کرد و بعد

اون بابای مهربون

برای دریافت وام

زد از تو خونه بیرون

 

الهی که بمیرم

با صد هزاران امید

اون بابای امیدوار

رفت و به مقصد رسید

 

پا گذاشت تو ساختمون

یه گوشه آروم ایستاد

وقتی که نوبتش شد

تقاضای وام رو داد

 

تقاضارو اون آقا

گرفتش و خیلی سرد

یک نگاه،به تقاضا

یک نگاه،به بابام کرد

 

با تلخی گفت: (ببینم

علی ملک تو نیستی؟)

من تورو میشناسم

چهل درصدی تو هستی!

 

اون که تیکه ترکش

جا خوش کرده تو سرش

یه جا ، سالم نداره

تو همه پیکرش

 

یه بار که وام گرفتی

دیگه واسه چی میخوای؟

مگه خونه خالته

راه به راه اینجا می آی؟

 

چرا جواب نمیدی؟

بگو،که نگرفتی؟

دیگه نداریم بدیم

به ما چه جبهه رفتی؟

 

سرروپایین میندازه

راه گلوش می گیره

آبروش رو میبرن

میگن برو،نمیره

 

قلب بابام شکسته

رنگ بابام پریده

اگر بره جواب

صاحبخونه رو کی میده؟

 

شیرخشک فاطمه

خرج دوا و درمون

اشکهای چشم مادر

آذوقه خونمون

 

فاطمه بی قراره

درانتظار شیره

قسطها عقب افتاده

باید وامو بگیره

 

صد دفعه توی اتاق

زنده میشه ، میمیره

میگن برو نمیره

میگن برو نمیره

 

هرچی غمه تو دنیا

تو قلب اون می شینه

یک دفعه پشت او میز

دوشکاچیو میبینه

 

حس میکنه تو فکه

توی کانال اسیره

فضای توی اتاق

پر از ترکش و تیره

 

خون جلوی چشمای

بابا جونو میگیره

میگن برو نمیره

میگن برو نمیره

 

داد میزنه: (نمیرم

چرا میگی نمیشه)

می زنه تو صورتش

با سر میره تو شیشه

 

بچه من مریضه

در انتظار شیره

صاحبخونه امرووز میاد

اجارشو بگیره

 

یقشو وا میکنه

سینه شو نشون میده

داد میزنه یا حسین

علی داره جون میده

 

اون مرده داد میزنه

(این همه دور ور ندار

اینجا دیگه جبهه نیست

صداتو پایین بیار

 

سوء استفاده کردی

هرچی،هیچی نمیگیم

حالا که اینجوریه

داریم ولی نمیدیم

 

قلب بابام میگیره

با سوز و آه و با شرم

میگه دیگه نمیخوام

خیلی مردی ، دمت گرم

 

بیرون میاد از اتاق

سر رو میندازه پایین

با بغض میگه حسین جان

عشقه و عشقه ، همین

 

تکیه میده به دیوار

روی زمین می شینه

عکس حسینش رو بر

روی دیوار می بینه

 

اشک آقا می چکه

از توی چشم ترش

نشسته بود کنار

نعش علی اکبرش

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 11:34 توسط ندا | |


ستاره ی من!

 نگاه کن:  ببین که کسی دغدغه های بزرگ قلب شکسته ی کوچکمان را نمی داند.

و باران همانگونه مغرور، که بود....روزهای آفتابیمان را خراب می کند

و باران همانگونه سرد که بود ، نگاه هارا سرد تر می کند و قدم ها را تند تر!

و اینجا کسی شکستنمان را زیر چرخه ی زندگی نمی بیند.

و انسانی حتی صدای فریاد ها و ضجه هایمان را نمی شنود.

ببین ستاره ی من! ببین که کسی صدای خرد شدن لاله ها را زیر پا جدی نمی گیرد.

ببین که این نا مردمان چه آسان ، به سادگی شکستن یک قلب(؟!) ـ دروغ می گویند،

خوب نگاه کن ستاره ی من!اینجا کسی راست نمی گوید و اینجا دروغ و غرور رسم آدم هاست!  

اینجا تاوان عشق، تاوان مهر، تاوان دوست داشتن، فاصله ست!

هیچکس نمی داند آنچه را که تو در دل داری و نمی فهمد

 و هیچکس نمی بیند آنچه را که تو می بینی.

یی بعد بی تفاوت از کنار آنچه سوزانده ببین که یک عاشق اینجا چگونه می سوزاند .خراب می

کند آنچه را که ساخته و لحظه می گذرد.حتی دریغ از یک افسوس او یک عاشق است .

دروغ رسم عاشق های زمینی ست .

شکستن رسم عاشق های زمینی ست .

سوزاندن رسم عاشق های زمینی ست .

و همیشه کسی هست که  دنیایت را خراب کند.

وهمیشه بارانی هست تا روزهای آفتابیت را خراب کند .

همیشه،همیشه باران می آید

اما کسی در باران نمی آید و تو هرگز زیر باران به کسی نمی رسی.

می بینی ستاره؟ اینجا حتی قصه ها هم دروغ می گویند .

اینجا هر نگاهی هر لبخندی هر وجودی مشق دروغ است. همیشه کسی هست که

آنچه را ساختی با دستهایت خراب کند همیشه کسی هست که بشکند آنچه را که در وجود توست

–قلبت را-همیشه کسی هست که دلبسته ی شکستن تو باشد و عاشق خورد شدنت.

می بینی ستاره؟

دنیا جای ماندن نیست .

همه ی زندگی دروغ است. و دروغ خود زندگیست.دنیا جای ماندن نیست.

مرگخوشترین سازی ست که غم هایم را در آن می نوازم

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 11:21 توسط ندا | |

              ..

 

نی لبك دردی به دل دارم بیا

سینه ای از غم كسل دارم بیا

 

آتش ار خواهی به جانم بر زنی

هیمه هایی مشتعل دارم بیا

 

نی لبك آتش به جانم گشته غم

هرگز آیا زنده خاكستر شدی؟

 

نی لبك با من نگو كاری كنم

یا ز نای و ناله خود داری كنم

 

می پسندی بار دیگر تا كه من

خون دل از دیده ام جاری كنم

 

من گدایی ها ز باران كرده ام

خواهش از مرغان پران كرده ام

 

تا گلی پر پر شد اندر گوشه ای

اشك خود را وقف گلدان كرده ام

 

هر شبی با اشك وبا آهی دگر

نی لبك بیدار بودم تا سحر

 

با نسیم هر شب دویدم تا به دشت

تا مگر بویی رساند یا خبر

 

از سیاهی تا سپیدی گشته ام

آن طرف تا نا امیدی گشته ام

 

گوشه ای پنهان نگشت از چشم من

گر چه دیدی یا ندیدی گشته ام

 

لیكن جایی اسمی از یاران نبود

پرسشی از بزم می خواران نبود

 

جایی ار هم صحبت خاكی شدم

آشنا با نم نم باران نبود

 

نی لبك امشب كه هم پایم تویی

هم نفس با ناله ونایم تویی

 

داری آیا طاقت این غصه را

شاهد یك لحظه غوغایم تویی

 

من نمیخواهم كه سامانم دهی

یا بهاری در زمستانم دهی

 

سینه تنها خالی از غم كرده ام

ناله كن تا خرج چشمانم دهی

 

نی لبك در بند درمانم نباش

در خم چشمان گریانم مباش

 

قلب من خو كرده با زندان غم

در غم تاریك زندانم نباش

 

بی گمان درد دلم فهمیده ای

كین چنین در زیرو بم لرزیده ای

 

از تو می خواهم به سازی بر زنی

آنچه را كز دشت چشمم دیده ای

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 18:26 توسط ندا | |

بازم دارم از کنار عصر جمعه میگذرم.راستش جمعه ها نمی دونم باید دلم بگیره ویا خوشحال باشم.

اصلا آدم جمعه ها دلش بیشتر تنگ میشه یه حس مبهم میگه داره یه اتفاقایی میافته که من بی

خبرم یا دارن به همه یه سهمی میدن که من بی نصیب موندم راستش شایدم درست باشه عصر

جمعه ها بیشتر به مرگ فکر میکنم خیلی دوست دارم

  توی غروب جمعه از این دنیا خداحافظی کنم.

اینم یه آرزو دیگه.عصر جمعه ها یه رنگیه.آدما بادبادکهای سرگردونه دلشونو میفرستن به آسمون

 بعد یه کبوتر از جنس نور بادبادک دلشونو براشون از اون بالا بالاها بر میگردونه،آروم

میشن.راستش نمی دونم گاهی عصر جمعه ها آروم باشم یا نا آروم.ولی همش منتظرم حتی

نمی دونم دیگه منتظر چیم!

آدما عصر جمعه پنجره های دلشونو دستمال میکشن تمیزش میکنن برای شنبه ای که نمیدونن

اصلا میاد یا نه

عصر جمعه قاصدکا راه میافتن تا از آسمون خبر بیارن اونقدر میرن بالا که دیگه بر نمی گردن.

خوش به حالشون آخه بدون بال پرواز میکنن!

عصر جمعه ها راستش یه آرامشی داره از جنس

توفانی ترین توفان یه سکوتی داره از نوع فریاد

آدم عصر جمعه ها از تنها هم تنهاتره!

آدم عصر جمعه ها خودشو اسیر این دنیای مادی میبینه دلش می خواد بره،بره یه جای دور.

اون بالاها اما دست و پاش و بستن یه این دنیا!

آدما عصر جمعه ها بغض نکرده گریه میکنن تازه بعد از یه عالمه گریه بغض می کنن!

عصر جمعه ها همه یه حسرتی دارن،یکی دلش تنگه،یکی منتظره،یکی هم دلش برای خدا تنگه!

آخه انگاری جمعه ها روز خداست همه بیشتر به خدا فکر میکنن!

منم بیشتر دلم برای اون یکتای بی نظیر تنگ میشه یادم میاد چقدر تو این دنیا غریبم،دلم نمیسوزه

که چرا غریبم

اصلا دلم می خواد غریب تر بشم اونقدر که فقط خودم بمونم و خودش.من باشم و یه آغوش که

تمامی حسش فقط محبتیه که تو ذهنمم جا نمیشه،و فقط این روحمه که از این محبت

جون میگیره.جمعه ها دلم میخواد منم نور بشم بعد تو خدا غرق بشم بعدم گم  بعدم منی

نمونه.یعنی خدایا میشه منم یه روز...!

گرفته شده از www.salat1.blogfa.com

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 9:28 توسط ندا | |


Design By : Night Skin