از نفس افتاده
من غریبه ی دیروز آشنای امروز فراموش شده ی فردایم
قاصدك، غم دارم، غم اوارگي و دربدري. غم تنهايي و خونين جگري. قاصدك ،واي به من،همه از خويش مرا مي رانند، همه ديوانه و ديوانه ترم مي خوانند. مادر من غم هاست، مهد و گهواره من ماتم هاست. قاصدك دريابم!روح من عصيان زده و طوفاني ست. اسمان نگهم بارانيست. قاصدك ،غم دارم، غم به اندازه سنگيني عالم دارم. قاصدك،غم دارم، غم من صحراهاست، افق تيره او نا پيداست. قاصدك ،ديگر از اين پس منم و تنهايي، و به تنهايي خود در هوس عيسايي، و به عيسايي خود،منتظر معجزه اي غوغايي. قاصدك،زشتم من ،زشت چون چهره سنگ خارا، زشت مانند زال دنيا. قاصدك ،حال گريزش دارم، مي گريزم به جهاني كه در ان پستي نيست، پستي و مستي و بد مستي نيست. مي گريزم به جهاني كه مرا نا پيداست، شايد ان نيز فقط يك روياست!!! نامت چه بود؟ آدم فرزند؟ من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت محل تولد؟ بهشت پاك اینك محل سكونت؟ زمین خاك آن چیست بر گرده نهادی؟ امانت است قدت؟ روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك اعضاء خانواده؟ حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك روز تولدت؟ روزجمعه، به گمانم روز عشق رنگت؟ اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه چشمت؟ رنگی به رنگبارش باران ، كه ببارد ز آسمان وزنت ؟ نه آنچنان سبك كه پرم در هوای دوست نه آنچنان وزین كه نشینم بر این خاك جنست ؟ نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا شغلت ؟ دركار كشت امیدم شاكی تو ؟ خدا نام وكیل ؟ آن هم خدا جرمت؟ یك سیب از درخت وسوسه تنهاهمین ؟ همین!!!! حكمت؟ تبعید در زمین همدست در گناه؟ حوای آشنا ترسیده ای؟ كمی زچه؟ كه شوم اسیر خاك آیا كسی به ملاقاتت آمده؟ بلی كه؟ گاهی فقط خدا داری گلایه ای؟ دیگر گلایه نه؟، ولی ... ولی چه ؟ حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟ دلتنگ گشته ای ؟ زیاد برای كه؟ تنها خدا آورده ای سند؟ بلی چه ؟ دو قطره اشك داری تو ضامنی؟ بلی چه كسی ؟ تنها كسم خدا در آ خرین دفاع؟ می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا ساحل موج ز خود رفته،رفت! ساحل افتاده ماند! این تن فرسوده را پای به دامن کشید، و آن سر آسوده را ، سوی افق ها کشاند ساحل تنها به درد، در پی او ناله کرد: «موج سبکبال من ! بی خبر از حال من! پای تو در بند نیست برسرو دوشت چو من کوه دماوند نیست!» «هستم اگر میروم»خوشتر از این پند نیست بسته به زنجیر ها لیک خوشایند نیست ناله ی خاموش او در دلم آتش افکند رفتن؟ ماندن؟ کدام ای دل اندیشمند؟ گفت: رو به پایان راه،هر دو به هم میرسند! سینه کشان همچو موج، راهی دریا شدم «هستم اگر میروم»گفتم ورفتم چو باد تن همه شوق و امید،جان همه آوا شدم بس به فراز ونشیب،رفتم وباز آمدم زآن همه رفتن چه سود ؟خشت به دریا زدم شوق درآمد زپای، پای درآمد به سنگ وآن نفس گرم وناز، در خم و پیچ درنگ اکنون، دیگر،دریغ، تن به قضا داده است! موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است!


| Design By : Night Skin |



