از نفس افتاده
من غریبه ی دیروز آشنای امروز فراموش شده ی فردایم
خسته ام میفهمید؟! به خدا خسته ام از این همه لبخند دروغ. حس پروانه شدن؟! عشق را میفهمد؟ دشنه حتی توی دست سایه هاست فرصت جدایی من از شماست آسمون میخواد که فریاد بکشه بگه دیگه وقت زجر آدماست مثه آسمون غربت دلامون سرد وسیاهه توی دست زرد پاییز تنامون خزون زده لشکر آدمکای سنگی و بی عاطفه انگار از عمق سیاهی و تباهی اومده کی میشه؟؟ ...کی میشه؟؟ دوباره باز موعد دیدار برسه؟؟ این همه فاصله ها جدایی ها تموم بشه؟؟ ای خدا ...ای خدا!!!! کاری بکن که فصل غصه بگذره نمیخوام عمرم تو این دقیقه ها حروم بشه خنده ها ماسیده رو لبای خشک عاشقا حسرت شنیدن یه شعر تازه با منه دارم آتیش میگیرم تو این کویر لعنتی وقتشه آسمون دوباره بارون بزنه من جریح تیر عشقم زخمی خنجر دوست تو جدالی که همیشه سخت و نابرابره چی بگم؟؟؟ چی بگم؟؟؟ وقتی رفیقا همه نارفیق شدن چی بگم؟ وقتی برادر دیگه نابرادره واسه التیام این زخمای سخت و لا علاج روزو شب بوسه به این جام بلوری میزنم! تاریكی شب همه جا را فراگرفته، سكوت بر همه جا حاكم شده و من در گوشه ای نشسته ام و به او می اندیشم، به اینكه اگر روزی او را ببینم به او چه خواهم گفت؟ به راستی چه سخت است سخن گفتن در مقابل خورشید وجودش و چه حیف است لحظه های با او بودن را به تاراج زمان دادن. پس اگر روزی او را ببینم فقط و فقط به تماشایش خواهم نشست، آری به تماشایش. به یكباره دلم سخت گرفت، از این كه او را نمی بینم و اینگونه بی حاصل می زیم. با یادش هوای دلم سخت طوفانی است و بغضی سنگین گلویم را می فشارد. از خودم پرسیدم این همه سكوت برای چه؟ چرا همه خوابند؟ وای من! آنان كه صبح آدینه بی صبرانه ندبه می خوانند، چرا این چنین در خوابی عمیق فرو رفته اند؟ آیا او را یافته اند كه سر بربالین غفلت آسوده آرمیده اند؟ نفسم به شماره افتاده و حسی عجیب سراسر وجودم را فراگرفته، به این می اندیشم كه با چه اندوخته ای روانه آستان پر مهرش شوم؟ آه خدای من! نه پای توانایی دارم، نه مركب راهواری و نه بالی برای پرواز، تنها می توانم در خلوت تنهائی ام عاشقانه با او حرف بزنم و او را از خودش تمنا كنم. پس با زبانی قاصر بر خرمن عشقم آتش می زنم و اینگونه با او نجوا می كنم: می دانی چقدر دلتنگ توام، آری تو، تویی كه خدا هم برایت دلتنگ است، آری خدا. از همان روز نخست كه پروردگار جهانیان، خشت خشت این عالم خاكی را روی هم گذاشت، فقط و فقط نام زیبای تو را زمزمه می كرد. آسمان دلم بارانی سفر طولانی ات شده و چقدر این باران زیباست، هر قطره اش بوی تو را می دهد، بوی خوش عطر محمدی(ص)، گل یاس و گل نرگس. مولا جان، وقتی به این می اندیشم كه خدا مرا به عشق تو آفرید تا سربازت شوم و همراهی ات كنم، آنگاه مرا اشرف مخلوقات نامید، شرمی عجیب سراسر وجودم را فرا می گیرد، بی اختیار سر به زیر می افكنم و فكر می كنم. بارها و بارها دوری، دوستی چنان بی تابم كرده كه برای دیدنش لحظه شماری می كنم، ثانیه ها می گذرد و من منتظر رسیدن خبری از اوهستم و از دوری اش اشك فراق می ریزم اما تو را كه صاحب همه ثانیه ها و بهانه تمام اشكهایی، فراموش كرده ام. بارها چنان به چیزی بی ارزش دل بسته ام كه به خاطرش بی رحمانه تمام ارزش ها را با پنجه های بی توجهی از پای در آورده ام و حقیقت وجودی خویش را كوركورانه پست و بی ارزش كرده ام و باز تو را فراموش كرده ام، تویی كه یادت وارستگی می آورد و عشقت عزت. وای بر من كه چقدر اسارت در این دام ها برایم لذت بخش شده است. فریاد بر من كه خود را ساحل نشین دریای پوچی كرده ام و روز به روز بیشتر، غرق دریای بی خبری، و كشتی باشكوه نجاتت را دیده ام ولی هنوز سرنشین تخته شكسته های ناچیز پر زرق و برق دنیایی ام. وقتی می بینم نسیم، از دوری ات بارها و بارها این كره خاكی را دور می زند تا شاید خبری از تو بجوید و آنگاه كه تو را نمی یابد مانند دیوانگان خود را به در و دیوار می زند و ناله های جانسوز سر می دهد... وقتی می بینم دانه ها چگونه برای دیدنت بی تاب می شوند و سر از خاك بیرون می كشند... وقتی می بینم زمین نیز از دوری ات می گرید و عصاره آهش همراه با ناله ای دلنواز از دل خاكی اش فوران می كند و آب حیات ما می شود... وقتی می بینم كه ابرها از فرط بی صبری، غرش كنان زمین دلخسته را غرق اشك می كنند، خورشید هر روز به شوق دیدنت با عجله از پشت قله های سر به فلك كشیده بیرون می جهد و غروب كه می شود با چهره ای سرخ و غم آلود و بی رمق به غار تنهائی اش پناه می برد و مهتاب وقتی از زیارتت ناامید می شود همچو شمعی قطره قطره آب می شود... وقتی می بینم كه حتی حسرت از فراغت حسرت می خورد و اشك از هجرانت اشك می ریزد و ناله از دوری ات ناله می زند و غم از عشق رویت به غم نشسته ولی من مات و مبهوت سرگرم این و آن شده ام و همه این اتفاقات را عادی می انگارم، آتشی تمام وجودم را فرا می گیرد. یادغفلت از تو، دیوانه ام می كند و سخنانم رنگ و بوی دیگری به خود می گیرد. مگر غیر از این است كه چشم را برای تماشای تو داده اند؟ ولی افسوس با چشمانی كه تو مالكش بودی اینقدر بیهوده به این و آن نگریستم كه پرده های حجاب، یكی پس از دیگری در ایوان چشمانم آویخته و به كلی از یاد برده اند كه به عشق تو حیات یافته اند. مگر گوش را به من نداده اند تا نغمه دلنواز تو را بشنوم و مست شوم؟ " هل من ناصر" تو را بشنوم و لبیك گویم؟ با نوای مناجاتت تا عرش پرواز كنم و از این عالم مادی، روانه ملكوت یادت شوم؟ ولی افسوس كه آنها را چنان به شنیدن صداهای دلخراش و ناهنجارعادت داده ام كه دیگر طاقت ندارد صوت دلربای یارب یارب تو را بشنوند. مگر زبان را به من نداده اند كه نام زیبایت را ورد خود سازم، برایت شعرهای انتظار بسرایم و دعای فرج بخوانم؟ ولی دریغ كه حرفهای لغو و بیهوده، فضای دهانم را به انواع سموم كشنده و مهلك آغشته كرده و هنوز هم بی خبرم. 
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبانۀ این تنهایی.
به خدا خسته ام از این همه تکرار سکوت.
به خدا خسته ام از حادثۀ صاعقه بودن در باد.
همۀ عمر دروغ،
گفته ام من به همه.
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را میفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!
من چه میدانم از،
من چه میدانم گل،
یا فقط دلبریش را بلد است؟!
من چه میدانم شمع،
واپسین لحظۀ مرگ،
حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن؟!
به خدا من همه را لاف زدم!!
به خدا من همۀ عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به سراب !!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به هراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
به خدا لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
عشق را در طرف کودکیم،
خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا
اما حیف،
حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب،
پیش زیبایی ها!!
به خدا خسته شدم،
می شود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنید.
میروم زندگیم را بکنم،
میروم مثل شما.
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


