از نفس افتاده
من غریبه ی دیروز آشنای امروز فراموش شده ی فردایم
خدایم بشنو این سوز صدایم صدایت می زنم با ناله هایم ببین باران تند اشكهایم ببین تكرار گرم گریه هایم خدایا سست و بیجان گشته پایم کنون بی تکیه گاه و بی عصایم خدایا غرق در ظلم و جفایم نمی دانم كجا بودم ، كجایم خدایا مانده در دام بلایم گرفتار و اسیر فتنه هایم اگر لطفت نگرداند رهایم خداوندا چه می باشد سزایم تو می دانی چه گویم با دعایم تو می دانی تمام ماجرایم مرا دریاب ای یکتا خدایم که من بی آشیان و بی سرایم تو درمان تمام دردهایم تویی سنگ صبور غصه هایم تویی یار شفیق و بی ریایم تویی همراه بی چون و چرایم تویی تنها رفیق لحظه هایم ولی من ناسپاس و بی وفایم خداوندا تو بگذر از خطایم گذر کن از گناهم،جرم هایم بگیر این دست سردو بی نوایم خدایا این تو و این دستهایم گفت و حجت بهر ایشان شد تمام تیغ ها عریان نمودند از نیام كوفیان از روبه رویش در فرار هر كس از فكر جانش بی قرار صف شكن غرید و لشكر غرق آه آمد و تا خیمه گه دارد نگاه تا كه قلب لشكر دون را شكافت زینب آنسو مضطرب قلبش گداخت صف زد و شمیشر حق بر خسم دون بر زمین افتاده اندر آه فزون تا كه سنگی روی پیشانی نشست خون جهید آقا به صورت برد دست حرمله بنشست كمانش را كشید تیر او در سینه مولا دوید از قفا بیرون كشید آن تیر غم خون روان از جایگاه تیر هم نیزه ای از پشت تن را بوسه داد از جلو بیرون سپس از زین فتاد صورتش محكم به روی خاك خورد بر لبش بسم اله به الله بود ضربتی بر دست چپ آمد فرود آن دگر برگردنش زد با عمود پس به شمشیر تكیه كرد و ایستاد قوم دون را همچنان اندرز داد نیزه ای دیگر به پشتش شد فرو كرد بیرون و بزد از رو به رو ناگهان تیری گلویش را درید از گلوی پاك او خون می جهید هی زجا برخواست هر كس ضربه زد هی فتاد و كربلا را بوسه زد ضربتی بر روی دندان ها زدند آتش غم بر دل و جان ها زدند مالك بن نصر كندی پیش بود در پیش خولی كافر كیش بود یك نفر دستار او را باز كرد یك نفر پیراهنش را ساز كزد آن دگر تا دست و انگشتر بدید بی درنگ انگشت مولا را برید بعد از آن شمر لعین آمد ز راه آن طرف زینب دوان تا قتلگاه شمر كافر از قفا سر را برید رو به رو زینب دل از آقا برید حایلی از اشك تا مقتل فتاد گویا زینب همان جا جان بداد سر به نیزه لشكر شادمان رو به روشان در حرم آه و فقان تیره شد خورشد در ظهر بلا باد سرخی می وزید در كربلا كوفیان كف می زدندو هلهله از حرم تا قتلگه در ولوله یا اخا آیا تو هستی این چنین پس چرا بی سر فتادی بر زمین یا اخا جان در لهیب هم چون نی ات با كه گفتی یا اخا ادركنی ات لب به رگ های بریده می نهاد از مكان تا لا مكان فریاد داد این حسین است بر زمین افتاده است قطره بی به او كس داده است . لیك یاران قصه پایانی ندید زخم دل را هیچ درمانی ندید السلام ای ای شاه مظلوم و غریب السلام ای آیه امن یوجیب التماس دعا سلام.. دیشب خبر فوت یکی از دوستامو شنیدم.. خیلی دختر گلی بود با اینکه زیاد نمیشناختمش.. من بلد نیستم مثل بقیه کلمه های قلبمه سلمبه بزنم .. فقط برای شادی روح زهرا خانومی یه فاتحه بخونید .. ....... شنبه ..... به روز مرگ چو تابوت من روان باشد برای من مگری و مگو دریغ دریغ جنازهام چو ببینی مگو فراق فراق مرا به گور سپاری مگو وداع وداع فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر تو را غروب نماید ولی شروق بود کدام دانه فرورفت در زمین که نرست کدام دلو فرورفت و پر برون نامد دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا اگر می توانستم


![]()
![]()
![]()
مثل قاصدك منتظر و چشم به راه یك خبر
مثل روز های خوب كودكی
مثل خنده های زوركی!!!
مثل آخرش شبیه من!
مثل آخرش همیشه هیچ!
مانده در نگاه یك شب بلند
دوستان چشم به راه
تا ببیند از كسی نبود خبر؟
نه نبود!
بی خیال شنبه های بی خبر!
یكشنبه
روز حرفهای بی جواب
روز كارهای بی حساب و بی كتاب
روز خنده های روی آب
روز دیر شد برو بخواب!!!
دوشنبه
روز خلسه های گاه گاه
روز چشم ها و بی قراری نگاه
روز آمد و شد و رفتن و رسیدن و بریدن و كشیدن...آه...آه
روز! نه ! رسید به شب!
در آسمان بی قرار من كه ماه نبود!
دوشنبه هم كه رفت و باز رسید به چشمهای من سراب
سه شنبه
مرگ رنگهای تازه است
روز شعرهای بد
روز خنده های تلخ من
روز خاطرات خوب كه داشتی
روز كوله بار خستگی به دوش!
روز حرفهای من شكست![]()
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
که گور پرده جمعیت جنان باشد
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد
چرا به دانه انسانت این گمان باشد
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد
که های هوی تو در جو لامکان باشد
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را به خاط سپارد
اگر آسمان می توانست ، یکریز
شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد
و می شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر کوها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم
اگر تو را می توانستم دور از دور یک بار دیگر ببینم!
| Design By : Night Skin |


