تبليغاتX
از نفس افتاده


از نفس افتاده

من غریبه ی دیروز آشنای امروز فراموش شده ی فردایم

در این‌ زمانه‌ كه‌ عصر هبوط‌ انسان‌ است‌

دوباره‌ خاطر آیینه‌ها پریشان‌ است‌.

نمی‌وزد به‌ زمین‌ بوی‌ آدمیزادی‌

به‌ روی‌ ذهن‌ زمین‌، ردِ پایِ شیطان‌ است‌.

زمین‌ ز بوی‌ خوش‌ صاحب‌ زمان‌ خالی‌ است‌

به‌ شرق‌ و غرب‌ جهان‌، دیو و دد سلیمان‌ است‌.

نمی‌رسد به‌ خدا دست‌ خستة‌ انسان‌

چراكه‌ جام‌ وجودش‌، تهی‌ ز ایمان‌ است‌.

شكسته‌ قامت‌ سبز غرور انسانی‌

بشر ـ قسم‌ به‌ حقیقت‌ ـ شكستة‌ نان‌ است‌.

دوباره‌ قصة‌ هابیل‌ و فتنه‌ قابیل‌

و یك‌ فرشته‌ كه‌ در آسمان‌ هراسان‌ است‌.

دوباره‌ وسوسة‌ سیب‌ و عشوة‌ حوا

ببین‌ چگونه‌ قدمهای‌ نفْس‌ لرزان‌ است‌!

از آن‌ گناه‌ نخستین‌، بیا كه‌ برگردیم‌

كه‌ دوست‌، بنده‌نواز و كریم‌ و رحمان‌ است‌.

شب‌ است‌ و حافظ‌ شیراز و ذكر خیر عشق‌

و قلب‌ عاشق‌ من‌، باز هم‌ غزلخوان‌ است‌.

كجاست‌ مثنوی‌ و شبچراغ‌ و مولانا؟

دلم‌ گرفته‌ و در جست‌وجوی‌ انسان‌ است‌.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 20:15 توسط ندا | |

من باور دارم

که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم

به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست ندارند نیست.

و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز

به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست دارند نمى‌باشد..

من باور دارم ....

که هر چقدر دوستمان خوب و صمیمى باشد

هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد

و ما باید بدین خاطر او را ببخشیم.

من باور دارم...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد

حتى در دورترین فاصله‌ها.
عشق واقعى نیز همین طور است.

من باور دارم...
 که ما مى‌توانیم در یک لحظه کارى کنیم
 که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

من باور دارم...
 که زمان زیادى طول مى‌کشد
تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.

من باور دارم...
 که همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را
با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم
 باشد که آن‌ها را مى‌بینم. زیرا ممکن است آخرین بارى

من باور دارم...
که ما مسئول کارهایى هستیم که انجام مى‌دهیم،
 صرفنظر از این که چه احساسى داشته باشیم.
من باور دارم...
 که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،
 او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.

 من باور دارم ...
 که قهرمان کسى است که کارى که باید انجام گیرد را
 در زمانى که باید انجام گیرد، انجام مى‌دهد،
 پیامدهاى آن. صرفنظر از

من باور دارم...
که گاهى کسانى که انتظار داریم در مواقع پریشانى
و درماندگى به ما ضربه بزنند،
نجات مى‌دهن به کمک ما مى‌آیند و ما را

من باور دارم...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم
حق دارم که عصبانى باشم امّا
این به من این حق را نمى‌دهد که
ظالم و بیرحم باشم
 من باور دارم...  
که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتى که داشته‌ایم

و آنچه از آن‌ها آموخته‌ایم بستگى دارد
تا به این که چند بار جشن تولد گرفته‌ایم

. من باور دارم...
که همیشه کافى نیست که توسط دیگران بخشیده شویم،  
گاهى باید یاد بگیریم که خودمان هم خودمان را ببخشیم

من باور دارم...
که صرفنظر از این که چقدر دلمان شکسته باشد
دنیا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ایستاد.

من باور دارم..
که زمینه‌ها و شرایط خانوادگى و اجتماعى

برآنچه که هستم تاثیرگذار بوده‌اند
امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.

من باور دارم...
که نباید خیلى براى کشف یک راز کند و کاو کنم،
زیرا ممکن است براى همیشه زندگى مرا تغییر دهد.

من باور دارم...
 که دو نفر ممکن است دقیقاً به یک چیز نگاه کنند
 و دو چیز کاملاً متفاوت را ببینند.

من باور دارم...
 که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت
 توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسیم
 تغییر یابد

من باور دارم...
 که گواهى‌نامه‌ها و تقدیرنامه‌هایى که بر روى دیوار نصب شده‌اند

براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد

. من باور دارم...
 که کسانى که بیشتر از همه دوستشان دارم
 خیلى زود از دستم گرفته خواهند شد.
 « شادترین انسان لزوماً کسى که بهترین چیزها را دارد نیست»

 

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 10:53 توسط ندا | |

 

11

 

 

روزهای جمعه چه دلگیر است وقتی می دانی که انتظار این هفته نیز بی نتیجه مانده است.

چقدر سخت است چشم انتظاری و سخت تر از آن این است که حسرت این انتظار بردلت بماند.

آقای من:

نمی دانم در کدامین جمعه خواهی آمد و چشم منتظرانت را به جمالت روشن خواهی کرد. نمی دانم آن زمان هستم که خاک پایت را سرمه ی چشمانم کنم یا نه؟ نمی دانم از کدامین سو خواهی آمد....

هیچ یک را نمی دانم. اما ثانیه های عمرم را به بهانه ی لقای تو سپری می کنم. این امید را به خود می دهم که گرچه گناه کارم و گرچه لیاقت این را ندارم که در رکاب مولایم باشم اما حداقل افتخار این را دارم که منتظرت باشم. چشم به راه بودن سخت است اما من تمام این سختی را به جان می خرم تا شاید مولایم گوشه ی چشمی هم به من بیندازد.

آقای من:

ثانیه ها را می شمارم. لحظه ی دیدار نزدیک است. اما من نمی دانم که در آن لحظه هستم یا............

مولا جان تو را به جان مادرت به این انتظار پایان ده و ما منتظران را از هراس نبودنت رها کن.

بیا و طعم تلخ این جدایی را با ظهورت شیرین کن.

 

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز می لرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

 

برگرفته از

http://montazerat-hastam.blogfa.com/

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 16:43 توسط ندا | |


Design By : Night Skin