تبليغاتX
از نفس افتاده


از نفس افتاده

من غریبه ی دیروز آشنای امروز فراموش شده ی فردایم

خودم را در آینه دیدم

که بودم؟

غریب شده ام

غریب

خطوط صورت

یادم آورد

دیری گذشته و انگار من نفهمیدم

خودم را در آینه دیدم

چه بودم؟

کوچک بودم

کوچک

و کوچکیم دلیل سهم من

از زندگیست

همیشه

سهم من

به اندازۀ کوچکیم بود

خودم را در آینه دیدم

نه

.کسی مرا در آینه اش میدید

.. 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 12:49 توسط ندا | |

آنچه امروز نوشتم،

همه تکرار مکررهاییست،

که ز عشق تو به هم بافته ام.

قلمم خسته زتکرار هجاهای من است.

آخرین شعر من،

این واژۀ پردادن نیست.

آخرین واژۀ من،

عشق تو را راندن نیست.

خوب میدانم از امروز

تو را جور دگر،

همچو آبی،

به تن خاطره خواهم پاشید.

شاید از حسرت نمناک تو یک جرعه عطش،

بوسۀ پنجره را پاک کند.

بعد از این رسم تو را،

شکل گل، باد، پرنده یا آه...

دیگر از خواب نخواهم پرسید.

بعد از این بغض نخواهد ترکید.

بعد از این قاب نگاهم حتی،

رنگ انکار به چشمان ترم خواهد ریخت.

من تو را نه به هوس،

نه به بی رنگی تکرار، نخواهم بخشید.

بعد از این هرچه ز تو جا مانده،

بی کلام و واژه،

به شکیبایی احساس خدا می بخشم.

آخرین واژۀ تکراری من،

من تو را هم،

به خدا می بخشم.

نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 12:49 توسط ندا | |


Design By : Night Skin