تبليغاتX
از نفس افتاده


از نفس افتاده

من غریبه ی دیروز آشنای امروز فراموش شده ی فردایم

اینجا من هستم؛ ، سکوتی شکسته و درهم بخاطر هر روز ندیدن تو


اینجا من هستم ؛ تهی از زندگی و روزمرد‌گی ، خالی‌تر از همیشه؛ با کلافی درهم و پیچ در پیچ


معنی سکوتم را با چشمانم برایت بارها فرستاده‌ام


اینجا من هستم با آوازی که هرگز نشنیدی


من هستم و سازی مبهم


اینجا من مانده‌آم تنها در پس اندوه صدای کهنه سازم

من هستم و گلی پرپر شده از عشقی کور


من هستم و یکرنگی شکسته‌ام


اینجا در شهری دور من مانده‌ام به انتظار هر لحظه که میایی


در شهری خاک گرفته و غروبی تنگ ، که سینه‌ام را هر آن می‌درد


اینجا من مانده‌ام و سرمایی که استخوانم را داغان کرده است


من هستم و سیمایی شکسته‌تر از همیشه


اینجا من هستم و خیال همیشگی چشمان مشکی تو، حتی كلمات هم دگر از نوشتن دردهایم

عاجزند.

.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 18:19 توسط ندا | |

 .

من از دنیای بی‌ احساس انسانها

من از وحشت

من از تنها نشستن با دلی‌ صد پاره و گریان گریزانم

من از این راه نا هموار

به سوی خانه تنهائی‌ خود باز می‌گردم

دگر اینجا نمی‌‌مانم

که من آداب انسانها نمی‌‌دانم!

نمی‌ دانم خدایا !

عمق انسان چیست؟

اگر من اینچنین کم عمق و نادانم

خدوندا!

دگر انسان نمی‌‌مانم!

من اینجا ریشهٔ سرو غرورم را

به دست تیشه خواهم داد!

به جنگ عشق خواهم رفت

تمام راستی‌‌ها را به دست باد خواهم داد

خدایا هرچه دیدم، چیز دیگر بود

تو میدانی خدایا حال زارم را

مرا با خود ببر از شهر آدمهای پوشالی

که من دیگر نه انسانم

نه دیگر شوق ماندن مانده در جانم

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:53 توسط ندا | |


Design By : Night Skin