از نفس افتاده
من غریبه ی دیروز آشنای امروز فراموش شده ی فردایم
اینجا من هستم؛ ، سکوتی شکسته و درهم بخاطر هر روز ندیدن تو من هستم و گلی پرپر شده از عشقی کور عاجزند. من از دنیای بی احساس انسانها من از وحشت من از تنها نشستن با دلی صد پاره و گریان گریزانم من از این راه نا هموار به سوی خانه تنهائی خود باز میگردم دگر اینجا نمیمانم که من آداب انسانها نمیدانم! نمی دانم خدایا ! عمق انسان چیست؟ اگر من اینچنین کم عمق و نادانم خدوندا! دگر انسان نمیمانم! من اینجا ریشهٔ سرو غرورم را به دست تیشه خواهم داد! به جنگ عشق خواهم رفت تمام راستیها را به دست باد خواهم داد خدایا هرچه دیدم، چیز دیگر بود تو میدانی خدایا حال زارم را مرا با خود ببر از شهر آدمهای پوشالی که من دیگر نه انسانم نه دیگر شوق ماندن مانده در جانم
اینجا من هستم ؛ تهی از زندگی و روزمردگی ، خالیتر از همیشه؛ با کلافی درهم و پیچ در پیچ
معنی سکوتم را با چشمانم برایت بارها فرستادهام
اینجا من هستم با آوازی که هرگز نشنیدی
من هستم و سازی مبهم
اینجا من ماندهآم تنها در پس اندوه صدای کهنه سازم
من هستم و یکرنگی شکستهام
اینجا در شهری دور من ماندهام به انتظار هر لحظه که میایی
در شهری خاک گرفته و غروبی تنگ ، که سینهام را هر آن میدرد
اینجا من ماندهام و سرمایی که استخوانم را داغان کرده است
من هستم و سیمایی شکستهتر از همیشه
اینجا من هستم و خیال همیشگی چشمان مشکی تو، حتی كلمات هم دگر از نوشتن دردهایم 

| Design By : Night Skin |


