تبليغاتX
از نفس افتاده


از نفس افتاده

من غریبه ی دیروز آشنای امروز فراموش شده ی فردایم

قلب

دل آدم ها که از سنگ نیست ، از سیمان نیست...دل آدم ها از شیشه است و بلور...راحت می شکند...مثل

بلور...دل آدم ها که محکم نیست ، قرص نیست...به مویی بند است...دل آدم ها می گیرد ، ترک بر می دارد ،

خالی میشود و ... می شکند...دل آدم ها تنگ می شود و تو خوب می دانی...دل آدم ها می ترسد و تو خوب

می فهمی...دل آدم ها هزار تکه می شود و تو می بینی...دل هزار انسان هر روز هزار تکه می شود...روزی

 هزار در هزار...تو اما حوصله می کنی ، هزار تکه های دل هر هزار انسان را هر روز جمع می کنی ، بند

می زنی و دوباره می سازی...آدم ها دل یکدیگر را می گیرند و آنها را می شکنند...تو دل نمی شکنی اما می

سازی دوباره...آدم ها نمی دانند دلی که به تو داده شود محکم می شود...می شود دلی شیشه ای که هرگز

نمی شکند...

هزاران سال است که آدم ها دل یکدیگر را می شکنند...

هزاران سال است که زمین پر می شود از تکه های بلورین...

و هزاران سال است که تو می بینی ، می دانی ، می فهمی و...می سازی !!!...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 12:29 توسط ندا | |

خداوندا نمی دانم

 
در این دنیای وانفسا

 
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم


نمیدانم


نمی دانم خداوندا.


در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.


كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم


نمی دانم خداوندا


به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم


دگر سیرم خداوندا.


دگر گیجم خداوندا


خداوندا تو راهم ده.

 
پناهم ده .


امیدم خداوندا .

 
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم


دگر پایان پایانم.

 
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.


چرا پنهان كنم در دل؟


چرا با كس نمی گویم؟


چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟


همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند


ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد


دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است


خداوندا نمی دانم


نمی دانم

 
و نتوانم به كــس گویم


فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم

 
به پو چی ها رسیدم من


به بی دردی رسیدم من


به این دوران نامردی رسیدم من


نمیدانم


نمی گویم


نمی جویم نمی پرسم


نمی گویند


نمی جويند


جوابی را نمی دانم


سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند


چرا من غرق در هیچم؟


چرا بیگانه از خویشم؟

 
خداوندا رهایی ده


كلام آشنایی ده


خدایا آشنایم ده


خداوندا پناهم ده


امیدم ده


خدایا یا بتركان این غم دل را


و یا در هم شكن این سد راهم را


كه دیگر خسته از خویشم


كه دیگر بی پس و پیشم


فقط از ترس تنهایی


هر از گاهی چو درویشم


و صوتی زیر لب دارم


وبا خود می كنم نجوای پنهانی


كه شاید گیرم آرامش


ولی آن هم علاجی نیست


و درمانم فقط درمان بی دردیست


و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 20:45 توسط ندا | |


Design By : Night Skin