از نفس افتاده
من غریبه ی دیروز آشنای امروز فراموش شده ی فردایم
كسي ما را نمي جويد، كسي ما را نمي پرسد، كسي تنهايي ما را نمي گريد، دلم در حسرت يك دست، دلم در حسرت يك دوست، دلم در حسرت يك بي رياي مهربان مانده است، كدامين يار ما را مي برد، تا انتهاي باغ باراني؟ كدامين آشنا آيا به جشن چلچراغ عشق دعوت مي كند مارا؟، و اما با توام اي آنكه بي من مثل من تنهاي تنهايي، تو كه حتي شبي را هم به خواب من نمي آيي، تو حتي روزهاي تلخ نامردي،نگاهت، التيام دست هايت را دريغ از ما نميكردي، من امشب از تمام خاطراتم،با تو خواهم گفت، من امشب با تمام عشق تو را خواهم خواند. كه تويي تنها معبودم....
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت
14:17 توسط ندا | |
| Design By : Night Skin |


