از نفس افتاده
من غریبه ی دیروز آشنای امروز فراموش شده ی فردایم

نمی دونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو
نمی دونم چرا قسمت کنم روزهای خوب زندگیمو
چرا تو اول قصه همه دوستم می دارند
وسط قصه که می شه سر به سرمن می ذارن
تا بخواد قصه تموم بشه همه تنهام می ذارن
می تونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم
می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم
تا با یه نیش زبون بترکه وخراب بشه
تا بیان جمش کنن حباب دل سراب بشه
می تونم بازی کنم با عشق احساس کسی
میتونم درست کنم ترس دل و دلواپسی
می تونم دروغ بگم تاخودمو شیرین کنم
میتونم پشت دلا غایم بشم کمین کنم
ولی با این حرفا باز منم مثل اونام
یک دروغگو می شم و همیشه ورد زبونا
یه نفر پیدا بشه به من بگه چی کارکنم
با چه تیری اونی که دوسش دارم شکارکنم
من باید از کی بفهمم چه کسی دوسم داره
توی دنیا اصلاً عشق واقعی وجود داره؟
| Design By : Night Skin |

