از نفس افتاده
من غریبه ی دیروز آشنای امروز فراموش شده ی فردایم
آتش، سوزان یگانه
آتش،
آتش،
جنگل و
جنگل و
جنگل
می شناسی حس آتش زدن جنگل را؟!
بوی جزغاله شدن،
دود بدرنگ و غلیظ
میشناسی حس پرپرزدن جغدی را،
که شب پیش دمی تا به سحر پلک نزد
و نفهمید سحر این آتش،
از کجا آمده است؟!
می شناسی حس مرغی را که،
جوجه اش بال نداشت؟!
می شناسی سایۀ دردی را که غزالی معصوم،
از غم سوختن جفت خویش،
در نگاهش دارد؟!
می شناسی،
سایۀ سوختۀ خشک و تر جنگل را،
پس از این فصل ستمکاری خویش؟
دست تو آتش و باز،
دل من جنگل سبز
"وای ازین بی خبری " نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت
16:3 توسط ندا | |
| Design By : Night Skin |

