تبليغاتX
از نفس افتاده - غزل انسان


از نفس افتاده

من غریبه ی دیروز آشنای امروز فراموش شده ی فردایم

در این‌ زمانه‌ كه‌ عصر هبوط‌ انسان‌ است‌

دوباره‌ خاطر آیینه‌ها پریشان‌ است‌.

نمی‌وزد به‌ زمین‌ بوی‌ آدمیزادی‌

به‌ روی‌ ذهن‌ زمین‌، ردِ پایِ شیطان‌ است‌.

زمین‌ ز بوی‌ خوش‌ صاحب‌ زمان‌ خالی‌ است‌

به‌ شرق‌ و غرب‌ جهان‌، دیو و دد سلیمان‌ است‌.

نمی‌رسد به‌ خدا دست‌ خستة‌ انسان‌

چراكه‌ جام‌ وجودش‌، تهی‌ ز ایمان‌ است‌.

شكسته‌ قامت‌ سبز غرور انسانی‌

بشر ـ قسم‌ به‌ حقیقت‌ ـ شكستة‌ نان‌ است‌.

دوباره‌ قصة‌ هابیل‌ و فتنه‌ قابیل‌

و یك‌ فرشته‌ كه‌ در آسمان‌ هراسان‌ است‌.

دوباره‌ وسوسة‌ سیب‌ و عشوة‌ حوا

ببین‌ چگونه‌ قدمهای‌ نفْس‌ لرزان‌ است‌!

از آن‌ گناه‌ نخستین‌، بیا كه‌ برگردیم‌

كه‌ دوست‌، بنده‌نواز و كریم‌ و رحمان‌ است‌.

شب‌ است‌ و حافظ‌ شیراز و ذكر خیر عشق‌

و قلب‌ عاشق‌ من‌، باز هم‌ غزلخوان‌ است‌.

كجاست‌ مثنوی‌ و شبچراغ‌ و مولانا؟

دلم‌ گرفته‌ و در جست‌وجوی‌ انسان‌ است‌.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 20:15 توسط ندا | |


Design By : Night Skin