از نفس افتاده
من غریبه ی دیروز آشنای امروز فراموش شده ی فردایم
در این زمانه كه عصر هبوط انسان است دوباره خاطر آیینهها پریشان است. نمیوزد به زمین بوی آدمیزادی به روی ذهن زمین، ردِ پایِ شیطان است. زمین ز بوی خوش صاحب زمان خالی است به شرق و غرب جهان، دیو و دد سلیمان است. نمیرسد به خدا دست خستة انسان چراكه جام وجودش، تهی ز ایمان است. شكسته قامت سبز غرور انسانی بشر ـ قسم به حقیقت ـ شكستة نان است. دوباره قصة هابیل و فتنه قابیل و یك فرشته كه در آسمان هراسان است. دوباره وسوسة سیب و عشوة حوا ببین چگونه قدمهای نفْس لرزان است! از آن گناه نخستین، بیا كه برگردیم كه دوست، بندهنواز و كریم و رحمان است. شب است و حافظ شیراز و ذكر خیر عشق و قلب عاشق من، باز هم غزلخوان است. كجاست مثنوی و شبچراغ و مولانا؟ دلم گرفته و در جستوجوی انسان است.
| Design By : Night Skin |


