از نفس افتاده
من غریبه ی دیروز آشنای امروز فراموش شده ی فردایم
من از دنیای بی احساس انسانها من از وحشت من از تنها نشستن با دلی صد پاره و گریان گریزانم من از این راه نا هموار به سوی خانه تنهائی خود باز میگردم دگر اینجا نمیمانم که من آداب انسانها نمیدانم! نمی دانم خدایا ! عمق انسان چیست؟ اگر من اینچنین کم عمق و نادانم خدوندا! دگر انسان نمیمانم! من اینجا ریشهٔ سرو غرورم را به دست تیشه خواهم داد! به جنگ عشق خواهم رفت تمام راستیها را به دست باد خواهم داد خدایا هرچه دیدم، چیز دیگر بود تو میدانی خدایا حال زارم را مرا با خود ببر از شهر آدمهای پوشالی که من دیگر نه انسانم نه دیگر شوق ماندن مانده در جانم
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت
19:53 توسط ندا | |
| Design By : Night Skin |

